تبليغاتX
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او ۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

زیبا ترین و مهربان ترین دختر زمین روبرویش نشسته بود....

با او حرف میزد...

او را لمس میکرد....

حس کرد در بخترین لحظات عمرش است....

احساس میکرد با او خوشبخت ترین است.....

خواست لبهای او را ببوسد اما با خود گفت بگذار سر فرصت.....

و آن دختر رفت و دیگر بازنگشت....

پ.ن:در این دنیای پست یا عشق او را میخواستم یا عشق هیچکس دیگر را

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
دیروز تو اتوبوس نشسته بودم ...بعد ایرو راننده رادیو رو روشن کرده بود وصل کرده بود به یه باند بزرگ بالا سرش تا بقیه هم بشنون...

رادیو معارف بود...یه آخونده بود مردم زنگ میزدن بهش اونم جواب میداد به سوالاشون...

یه زنه زنگ زده بود میگف:حاج آقا من عادت ماهیانه ام شروع شده ازم خون میاد...من نظر کرده بودم که ختم قرآن کنم...حالا میتونم ادامه بدم یا نه؟؟؟

عجب مملکتیه به خدا...آخونده هم جواب میداد....چه رویی دارن مردم

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
دیروز تو حموم جلو آینه واستاده بودم داشتم به خودم نگاه میکردم....

آقا بدن من قرینه نیست....سمت چپ و سمت راستش با هم تفاوت داره...

اینم از شانس ما....

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
نماز خوندن یکی از دلایلی که من به خدا بی اعتمادتر میشم...

ویز ویز های مادربزرگم که به زور لغات تخمی عربی رو سر کله سحر از دهنش میریزه بیرون آدم رو تحریک میکنه....

شیطونه میگه بلند بشم برم از پشت گردنشو بشکنم....هم من راحت میشم هم اون میره پیش حوری های بهشتی....

حتما با خودش فکر میکنه توی بهشت ۴ تا حوری عرب با **** منتظرشن که پاداش کارهای  خوبش رو باهاش به اشتراک بزارن....

پ.ن:حتی تا مرگم!!!!

پ.ن:حتی تو خیالی رو بیشتر بقیه واقعی دوست دارم...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
من خودمو کشتم اما این یارو اینقدر خره که خدا میدونه...

میدونی چیه...مار از پونه بدش میاد  دم لونش سبز میشه....

این پسره رو هزار بار گفتم سر کلاس کنتر من نشین....من همینطوری حالم گرفته اس چه برسه املی مثل تو بشینه پیشم...

دهنش رو میکنه بوی دماغ من حرف میزنه...دهنش بوی اسکله ماهی فروشا رو میده...

خودش بوی گه میده....از آیکیو هم که نپرس....

میدونی چیه از هرچی که بدم میاد...خدا هم همونو میاره سرم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
تمام انسانها برای هم نقش بازی میکنن....اصلا مهم نیست چه شغلی دارن.....

جلوی هرکی یه نوعی بازی در میارن....

البته مجبورن....باید هر کسی رو یه جوری راضی نگه داشت....مردم هم از اینکه جلوش نقشی رو که دوست دارن بازی کنی خوشحال میشن....

یکی از دلایلی که ما به دوستهامون علاقه داریم همینه...

دوستها موجوداتی هستند که جلوی ما نقش بازی نمیکنن و ما هم جلوی اونها نقش بازی نمیکنیم

تمام رازهای توی دلت رو بهش میگی چون فکر میکنی یارو باهات صاف و صادق..

اما وای به روزی که بفهمی دوستت داشته جلوت نقش بازی میکرده.........

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت

يك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟

به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم

روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط يك چشم داره!

فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ، كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد

روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟!!!

اون هيچ جوابي نداد....

حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.

احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت

دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي

از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم

تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من

اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو

وقتي ايستاده بود دم در، بچه ها به اون خنديدند
و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا اونم بي خبر

سرش داد زدم، چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!
گم شو از اينجا! همين حالا


اون به آرامي جواب داد، اوه خيلي معذرت ميخوام.
مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد

يك روز، يك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه

ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون البته فقط از روي كنجكاوي

همسايه ها گفتن كه اون مرده

ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم

اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا

ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم

وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم

آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي، تو يه تصادف، يك چشمت رو از دست دادي

به عنوان يك مادر، نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم

بنابراين چشم خودم رو دادم به تو


براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه

با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
این روزا حس یه لاک پشت رو دارم که روی لاکش برعکس افتاده و هیچکس هم نیست که بهش کمک کنه

پ.ن:هیچی.... نیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 6:24 قبل از ظهر توسط ابلیس| |