تبليغاتX
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او ۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

امشب شب قدر....

میگن شب قدر سرنوشت یک سال آدم رو مینویسن.....من مسجد نمیرم!!!نمیدونم چرا خجالت میکشم از خدا!؟!

از پارسال تا حالا کلی از خدا فاصله گرفتم...هر سال بدتر از پارسال!!!

خدایا دلم گرفته بدجور.....همش اعصابم خورده....چه سرنوشت مزخرفی!!!!

یه بغض گلوم رو گرفته اما نمیدونم چرا گریه ام نمیگیره؟؟؟داره خفم میکنه

تنها کسی که تو این دنیا با آدم میمونه خداست...من اینو تازه فهمیدم به شما هم میگم همه  یه روز میرن غیر از خدا..نمیدونم کی میتونم اون شادی و طراوت روزای قدیم رو بدست بیارم

این روزا حال هیچکس رو ندارم...حالم از همه به هم میخوره....حتی جواب تلفن هام رو نمیدم...گوشیم ۲ـ۳ روزه خاموشه...حال ندارم بزنم به شارژ...زندگیم پوچ شده...کاش ماه رمضون نبود مشروب میخوردم  غمهام یادم میرفت

دلم میخواد فقط بنویسم...با شما دردل کنم...حس نفرت و انتقام داره مثل خوره تموم وجودم رو میخوره

من تا ۲ـ۳ دیگه از تهران میرم.....دانشگاه قبول شدم خیر سرم...یک سال مثل سگ درس خوندم..مدرسه.کتابخونه.شب تا صبح درس خوندم اما انگار بچه شهیدا باید برن دانشگاه سراسری ما هم باید بریم آزاد!!!!

دوستام یکی یکی دارن تنهام میزارن..دوست هم دوستای قدیم...

دیروز با یکی از دوستام که از پنج سالگی با هم بودیم دعوام شد سر هیچ و پوچ!!!

شاید مشکل از منه؟؟مامانم هم فهمیده یه روح پلید داره تو وجودم جون میگیره...همش میخواد ببرتم پیش روان شناس!!!

خیلی تنهام..خیلی خیلی تنهام....

پ.ن:این آلبوم جدید سیاووش قمیشی هم قشنگه ها....مخصوصا آهنگ ((تو بارون که رفتی))

پ.ن:یه آرزو دارم که فکر نکنم برآورده بشه ولی واسه شما میزارم:

دوست دارم یه شب بارونی ماشینمون رو بردارم همین آهنگ سیاووش رو بزارم تو ضبط ماشین..برم خیابون جردن...آروم آروم واسه خودم رانندگی کنم بدون هیچ گونه استرس و ترس

پ.ن:خیلی وقتا دوستام رو ندیدم....میخوام ببینمشون و از ته دل ببوسمشون..یه ماچ آبدار

پ.ن:این بازی Hitman واقعا قشنگه...وقتی آدم ها رو میکشی یه حسی آرومت میکنه نمیدونم چه حسیه؟؟اما میدونم خوبه

پ.ن:چقدر زر زدم.نه؟یه فیلم از دوستم گرفتم اسمش محاکمه است.میخوام ببینم..ایرج قادری ساخته...میگن قشنگه....کاری ندارید فعلا؟

بای بای

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

بوی خیانت میاد...خیلی خیانت بده....

بوی تعفن اور خیانت تمام وجودم رو پر کرده....عوضی پست فطرت

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

دلم گرفت از آسمون// هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقدرغمه// دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی تلخه بهت هرچی بگم//من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم


به یه ترکه میگن تولدت مبارک ، میگه خیلی ممنون تولد شما هم مبارک


ترکه رو می خواستن اعدام کنن، ازش می پرسن: آخرین حرفت چیه !
می گه: لعنت بر پدر و مادر اون کسی که بزنه زیر چهار پایه!
قزوینه داشته دنبال توپ میدوئیده ، بهش می گن چرا دنبال توپ می دوئی ؟ میگه : آخه نیروی انتظامی اعلام کرده به دنبال هر توپی بچه ای هست !
ترکه داشته میمرده به پسرش میگه بعد از مرگ من به همه بگو بابام ایدز داشت ؛ پسرش میگه واسه چی ، میگه هم مریضیه با کلاسیه هم کسی سراغ مادرت نمیاد
به ترکه میگن سفر حج چطور بود میگه خیابونا تمیز ، برجاش بلند ، ماشینا آخرین مدل. البته یه جای زیارتی هم داشت که شلوغ بود نرفتم

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم


به سلطان حقيقت ها ؛

فراموشت نخواهم كرد

تو تنها شعله اي هستي

كه خاموشت نخواهم كرد


میدونی چیه؟حال ندارم جک بزارم......۲ـ۳روزی لازم دارم تا یکم حالم خوب بشه

چیزیم نیست اما نمیتونم فکرم رو متمرکز کنم....همش استرس دارم اما نمیدونم واسه چی؟؟

ما هم خل شدیم رفت.....

راستی این داستان که دوستم داده بود بیشتر شبیه داستان س..ک..س..ی بود تا خاطره!!!

بنابراین از گذاشتن بقیه اش صرف نظر کردم!!!!خودتون با توجه به ذهنیاتی که از داستان دارید بقیه داستان رو واسه خودتون بسازید.....

میتونم با هاتون درد دل کنم؟؟اگه نمیخواید میتونید همین الان از وبلاگ برید بیرون؟!؟!؟!

 

دلم خیلی گرفته...گریه هم نمیتونم بکنم...گاهی وقتا به آدمای توی جوکها حسودیم میشه

هیچ غمی ندارن...خیلی ساده اند...از کنار مشکلات به راحتی میگذرن...دلشون نمیگیره.....

کاش من خدا بودم!!!!!


اونوقت یه دنیا می ساختم که توش غم و غصه نباشه...هیچکس هیچوقت گریه نکنه....همه خوشحال در کنار هم...همه آرزو ها برآورده میشد...هرکی به هرکی که دوست داشت میرسید...هیچ جا جنگ نبود...هیچ کس نمیمرد..داره گریه ام میگره..فعلا بای


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط ابلیس| |


نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:33 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

سلام من علیرضا دوست آریام وقتی دیدم آریا یه خاطره گذاشته تو وبلاگش گفتم منم یه خاطره باحال دارم بدم تا بذاره تا شما هم حال کنید:

 ماجرا مربوط ميشه به دوران دانشجوئي . من دوران دانشجوئي توي يکي از شهرهاي مازندران درس ميخوندم ... بعد از کلي فراز و نشيب بالاخره يه تونسته بودم 3 نفر آدم مثل خودم پيدا کنم و باهم همخونه بشيم ... وقتي ميگم سه نفر خندم ميگيره چون هرچي فکر ميکنم يادم نمياد که تعداد افراد توي خونه ما چهارنفر بوده باشه ... ما چهار نفر خيلي باهم جور بوديم و دروغ نگفته باشم حسابي معروف بوديم توي دانشگاه چون هم درسمون بد نبود و هم سر و وضعمون بد نبود ... واسه همين هروقتکه دور هم جمع بوديم ، هميشه حداقل دو سه نفر ديگه هم از بچه هاي دانشگاه به بهونه جزوه گرفتن هم که شده ،خونه ما بودن ... وقتائي هم که بچه ها بيکار بودن ، حداقل يه نفرمون کم بود و رفته بود خونه دوست دخترش ... خلاصه بعضي وقتا که واقعا 4 نفري دور هم جمع ميشديم از سر شوخي و مسخره بازي جشن ميگرفتيم و اونو لحظه مقدسي ميدونستيم ...

يه خونه ويلائي مستقل توي يکي از محله هاي بالاي شهر اجاره کرده بوديم و خيلي راحت بوديم ... چون صاحب خونه بالاي سرمون نبود و همسايه ها هم خدائيش بهمون حال ميدادن ... توي اين خونه هرکي يه تخصصي داشت ... آرش و مهرداد تو همه كاري پايه بودن ولي آرش بيشتر با دود حال ميكرد و مهرداد هم بيشتر با مشروب ... مزدك متخصص اكس و اسيد و قارچ و كوك و هر كوفتي از اين قبل كه بگي ... رضا هم كه بهش لغب ابا عطس رو داده بوديم ( نميدونم اين عطس - atas ديکتش چجوريه و يا معني ديگه اي هم داره ... چون اصطلاحي بود که بين ما رايج بود و منظورمون همون گرس بود )

رضايكم وضعش نگران كننده بود و اون اواخر كارش شده بود از صبح تا شب گرس كشيدن . و بالاخره من هم كه استاد مشروبات و انواع كاكتيل ها بودم و كليد صندوق چه پر از مشروبم كه هميشه به گردنم بود ، توي دانشگاه معروف بود .

( اوايل شيشه ها و قوطيهاي مشروب رو توي كمد و يخچال ميذاشتم . ولي از بس كه بچه ها ناخونك ميزدن و در نبود من ترتيبشونو ميدادن مجبور شدم برم يه صندوق چوبي قديمي بخرم و مشروبها رو انجا نگه دارم ... يه قفل خيلي قديمي هم پيدا كرده بودم .. از اينهائي كه كليدش مثل پيچ ميمونه و قديما به در خونه ها ميزدن ... خلاصه تركيب قفل و صندوقچه قديمي خيلي چير آنتيكي از آب در اومده بود و كليد صندوقچه هميشه به گردنم بود و حتي موقع حموم رفتن هم درش نمي آوردم ... )

روزهاي آخر ترم مهر بود و نزديكاي چهارشنبه سوري ... اون وقتا ما افتاده بوديم روي دور كارهاي فرهنگي ... با كمك بقيه برو بچه هاي اكيپ، كاراي جالب ميكرديم ... اردو ميذاشتيم ... كنسرت گيتار برگذار ميكرديم و سمينارهاي جالب ترتيب ميداديم ... خلاصه هم به خودمون خوش ميگذشت و هم حسابي معروف شده بوديم و دختراي دانشگاه برامون جون ميدادن ....

اين بار نوبت من بود ... منم كه از بچگي به روانشناسي علاقه داشتم و بچه ها هم دوسه چشمه از كارا و حرفام رو ديده بودن اصرار كردن كه يه سمينار در مورد انرژي مثبت و فوايد اون و خلاصه از اين بحثها تشكيل بدم ... منم ديدم ضرري نداره ... هم به معرفيتم اضافه ميشه( اين قضيه ارتباط مستقيم معروفيت با محبوبيت تو چشم دخترا رو ما تازه كشف كرده بوديم و خلاصه كسب معروفيت و محبوبيت برامون مثل يه مسابقه شده بود ) و هم حسابي ميتونم توش مسخره بازي در بيارم و همه رو بذارم سر كار ... براي همين با كمال ميل قبول كرده بودم ... چند روزي بود كه اينور و اونور ميرفتم و مشغول گرفتن مجوز و كاراي ديگه بودم ... رئيس دانشگاه حسابي از ما بدش ميومد و سايمونو باتير ميزد...دليلش هم مصخره بازيامون توي دانشگاه و سوابق درخشان و بي پايان انضباطيمون بود ... با هزار بدبختي راضيش كردم و آخرش بهم گفت ... فقط به خاطر اينكه داري كار فرهنگي ميكني امضا ميكنم ... ولي اگه بفهمم مثل كنسرت آخري كه برگذار كردين اينم به مسخره بازي كشيده بشه همتونو اخراج ميكنم ! ( توي اون كنسرت بچه ها از برنامه خارج شده بودن و واسه خودشون يه سري آهنگ ديگه كه تائيد نشده بود رو خونده بودن و خلاصه افتضاح بدي به بار اومده بود ) منم بهش گفتم كه نه اين يكي فرق داره و خودم مجري هستم و از اين حرفا ...

امضا رو گرفته بودم و رسيده بودم به طبقه دوم كه حسام ( يكي از بچه هاي دانشگاه ) رو ديدم ...
حسام : به به چطوري علي ؟ بچه ها خوبن ... اينا چيه دستت ؟ بازم كنسرته ؟
-- سلام خوبم تو چطوري ؟ نه قراره كه پنجشنبه يه سمينار تشكيل بديم ...
حسام : چرا پنجشنبه ؟ اونروز كه همه ميرن تهران ...
با خنده گفتم ...
-- فكر كردي ... دخترا كه همشون گفتن ميمونن ... پسرا هم كه هرجا دخترا باشن ، اونا هم همونجان...
حسام : اا دخترا ؟ كيا ميان ؟
-- دختراي اكيپ ما كه همه با همخونه اي هاشون ميمونن ...
( اينم يادم رفت بگم ... دانشگاه ما خوابگاه نداشت و دختر و پسر ، همه توي شهر خونه گرفته بودن )
حسام : بس اگه اينجوره منم مي مونم ...
نگاهم افتاد به سيگارتي كه تو دستش بود ... ولي خيلي بزرگ ( انداره يه ماژيك وايت برد ) بود ...
-- اين چيه ؟ سيگارته ؟
حسام :آره ... حال ميكني چه چيزه رديفيه ؟ ميخواستم سر كلاس روشنش كنم ولي جرات نكردم ...
تو همين حرفا بوديم كه گلاره از راه رسيد ...
گلاره : سلام عليرضا ... چطوري ؟
-- سلام مرسي ... تو خوبي گلاره ؟
گلاره : آره خوبم ... پس اين زبان تخصصي چي شد ؟ ترم داره تموم ميشه ... قرار بود كمكم كني ...
اين گلاره هميشه به من آويزون بود . دختر بدي نبود ولي من که برنامه هاي ديگه اي داشتم ، زياد محلش نميذاشتم ... حالا هم که گير داده بود که بيا و با من زبان کار کن ... منم که تو کف سيگارت بودم و همش با حسام حرف ميزدم ... فکر کنم خواست نظر منو جلب کنه و خود شيريني کنه ... خلاصه نميدونم چرا يهو سيگارت رو از دست حسام گرفت ...
گلاره : واي ... اين چيه ؟ ترقست ؟
حسام : آره ولي از نوع مخصوصش ...
گلاره : چجوري روشن ميشه ؟
حسام : سرشو بايد مثل کبريت بکشي اينجا ...
گلاره هم مثل احمقها در حالي که ميگفت ... يعني اينجوري ؟؟؟... سيگارت رو کشيد به جعبه کبريت و روشن شد ! باترس گفت ااا اي که روشن شد !
-- خاک تو اون سرت ! روشنش کردي !
حسام : علي بدو فرار کنيم ...
گلاره هم که ترسيده بود سيگارت رو انداخت جلوي پاي من روي زمين ... اونروز روز خلوتي بود و اکثر کلاسها خالي بودن ... منم فکري به ذهنم رسيد و سيکارت رو شوت کردم که از زير در بره تو يکي از کلاسها ... ولي رفت زير در بغلي ... سرمو بالا کردم و ديدم دفتر حراست دانشگاهه ... ديگه هيچي نفهميدم و شروع کردم به دويدن به سمت طبقه پائين ... حسام هم دنبالم ميومد ولي از گلاره خبري نبود ...
حسام : علي ..... تو کونت ! چرا شوتش کردي تو حراست !
-- خب چيکار کنم داشت زيرم ميترکيد ! پس چرا نميترکه ؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که صداي بلند ترکيدن ترقه اومد ! چند لحظه گذشت و بعدش هم صداي حراست ...
+ کدوم بي شرفي بود ؟ پدر همتونو در ميارم ... اخراجتون ميکنم .... ميفرستمتون کميته انضباطي ....
حسام : اوه اوه خيلي حالش خرابه !
-- بره گم شه بابا مرتيکه هي به ما گير ميده و مارو ميبره تو اطاقش از خاطرات جنگ و جبهه برامون تعريف ميکنه ... اونوقت از صداي يه ترقه شاشيده به خودش ...
حسام : گلاره چي شد ؟
-- اا نکنه گير افتاده ؟ دختره به کل از مخ تعطيله بابا !
حسام : آره بيا بريم بالا ببينيم چه خبره ؟
-- اا نکنه گير افتاده ؟ دختره به کل از مخ تعطيله بابا !
حسام : آره بيا بريم بالا ببينيم چه خبره ؟
-- چي ؟ مگه خل شدي ؟ اون مرتيكه به خون من تشنست ... الان در به در دنبال يكي از بچه هاي ما ميگرده كه تقصيرو بندازه گردن اون !
حسام : نه بابا خودمونو ميزنيم به اون راه ... من واسه گلاره نگرانم ...
-- كيرم تو كون جفتتون كه هر چي ميكشم از دست شماهاست !
دنبال حسام راه افتادم و مثل بچه هاي مودب و معصوم رفتيم طبقه بالا ... مرتيكه نسشته بود رو زمين و يكي از مستخدماي دانشگاه واسش آبقد آورده بود ... چند نفري هم دورش جمع شده بودن .... تا منو ديد ... داد زد خودشه بگيرينش !! ... منم كه استاد نقش بازي كردن بودم ... با قيافه اي كه انگار داشت از تعجب شاخ در مياورد رفتم جلو ...
-- چي شده آقاي ### خدا بد نده ... كمكي از دست ما بر مياد ؟
+ خودشه ... من ميدونم كار شماهاست ... اخراجتون ميكنم ...
-- با من هستين ؟ اتفاقي افتاده ؟
+ خودتو به اون راه نزن ... اون ترقه رو تو انداختي تو اتاق ... خودم صداتو شنيدم ...
يه لبخندي زدم و گفتم ...
-- آهان پس اون صدا از اينجا بود .... اين كارا ديگه از سن و سال ما گذشته آقاي ### كار ترم اوليهاست ... وقتي كه داشتم ميومدم بالا ، دوتا پسر داشتن ميدويدن به سمت پائين ...
حسام هم مثل بز هي سرش رو تكون ميداد و ميگفت آره منم ديدم ...
+ نه آقا من شماها رو ميشناسم ... هرچي آتيش تو اين دانشگاه هست از گور شماها بلند ميشه ... فكر كردي من خبر ندارم ... فكر كردي نميدونم اون كليدي كه به گردنت آويزون کردي برا چيه ؟ ... حتي ميدونم ديشب شام چي خوردي ... خجالت بکش آقا ...
تودلم داشتم به حسام فحش ميدادم .... با قيافه اي آروم و مملو از مهرباني بهش گفتم ...
-- آقاي ### من اومده بودم واسه سمينار پنجشنبه با آقاي *** صحبت کنم .... شما الان حالت خوب نيست ... اينقدر به خودت فشار نيار برات ضرر داره ...
بلندش کردم و بردمش تو اتاقش ...
-- بشين يکم حالت بهتر بشه ... منم ميرم با آقاي *** صحبت ميکنم ... فردا ميام با هم اون بي پدر مادر و پيداش ميکنيم ... اين کليدم يادگار مادر بزرگمه ... ميدوني که تو اين دانشگاه حرف زياد در ميارن ...
+ ولي من ميدونم کار خودته ... حواست باشه ... دست از پا خطا کني ، کاري ميکنم که از زندگيت سير بشي ....
درحالي که داشتم ميرفتم بيرون گفتم ...
-- اي بابا آقاي ### ميبيني که ... اين برگه ها رو آورده بودم تا آقاي *** امضا کنه ... تازه اگه کار من بود که الان تو راه خونه بودم .... استراحت کن ... فردا پيداش ميکنيم ...
اومدم بيرون و هرچي فحش که بلد بودم به حسام و اون دختره احمق حواله کردم ...
حسام : خب بابا ... حالا که به خير گذشت ... پس گلاره کجاس ؟
-- اسم اونو نيار که همينجا سرمو ميکوبم تو ديوار ... آدم به اين احمقي نوبره والا
داشتم به گلاره فحش ميدادم که ديدم خوشحال و خندان از توي دستشوئي خانوما اومد بيرون ... مثل اينکه خيلي با کارش حال کرده بود ... از دور با دستم براش خط و نشون کشيدم و رفتم پائين ...
برگشتم خونه و طبق معموله هميشه مهرداد خونه دوست دخترش بود و آرش هم رو تخت من خوابيده بود ... اونروز اتفاق خاصي نيافتاد و فردا هم با بچه ها رفتيم و سالن کنفرانس رو آماده کرديم و با مسئولين دانشگاه هماهنگ کرديم ...
روز بعدش هم از صبح مشغول آماده کردن متن صحبتهام بودم و داشتم به بچه ها ميگفتم که کار هرکسي چيه ...
ساعت يک بعد از ظهر بود و ما مشغول آماده شدن براي ساعت پنج بوديم ....
-- مهرداد تو مسوول انتظامات پسرا باش ... به ترانه هم بگو با چند تا از دوستاش دخترا رو ساکت کنه ...
مهرداد : باشه ... ولي با اين کارائي که ميخواي بکني ... کسي ساکت نميمونه ...
-- نه من درستش ميکنم ... بايد يکاري کنيم که جو سنگين باشه ... بعدش هم آخرش بايد همه دستاشونو ببرن بالا و بلند بگن ... من ميتونم و .....
-- اي بابا رضا پاشو بيا اينجا ! حالا يه دقيقه اون يونجه رو دود نکن ...
آرش : يونجه چيه ؟ اين ديگه خود عطصه ! با قبليا فرق داره ....
رضا : اره بابا خيلي چيزه مخوفيه ....
-- نه بابا اين از بس کشيده مخش پوک شده ... خرش ميکنن به جاي گرس بهش يونجه ميدن ... پس چطور دفعه قبل هيچيم نشد ؟ ( يکي دوبار منم يه پکي زده بودم و هيچ اتفاقي برام نيفتاده بود )
رضا : برو بابا تو که چيزي نکشيدي ... تازه اون قبليا با اين فرق داشت ... اين پر از تخمه !
مزدک : هي راستي ... بازم دور هم جمع شديما ... علي برو در صندوقو باز کن يه جشني بگيريم ...
-- گوساله ! دارم بهت ميگم ساعت پنج من بايد برم اون بالا ! تازه تو مگه قرار نيست هواي اون مرتيکه ### ( حراست ) رو داشته باشي ؟ نکنه ميخواي با بوي گند مشروب بري کنارش واستي ؟
مزدک : نه بابا چيزي نميشه ... آدامس ميخورم بوش ميره ...
همه داشتن حرف مزدک رو تائيد ميکردن ... خودمم بدم نمي اومد چون خيلي مضطرب بودم ... ولي ميدونستم که اون مرتيکه بعد از ماجراي اونروز بدجوري رو ما کليد کرده ...
-- نه نميشه !
مهرداد : اااه علي خودتو گه نکن ... برو يه چيزي بيار بخوريم ...
رضا : نه بابا راست ميگه ... مشروب بو داره ... ولي عطص که بو نداره ... بيائيد اينجا ... ايندفعه با عطص جشن ميگيريم ....
-- اي خدا !!!!!!! بابا ايندفعه اگه گند بزنيم کارمون تمومه ها ...
آرش : علي خفه شو بابا ديگه داري حالمونو بهم ميزني ...
من هم به اتفاق بچه ها رفتم پيش رضا ...
مزدک : خوب رو کن ببينم چي داري بابا ...
آرش : نه ... مثل اينکه بد هم نيست ...
مهرداد : علي بيا تو هم بشين ... بايد جشن بگيريم ....
رضا داشت توي جيباش دنبال سيگار ميگشت تا يونجه ها رو بريزه توش ... يهو داد زد اي تف به اين شانس يادم رفت سيگار بگيرم ... همه شروع کردن به گشتن جيباشون ... آخرش مهرداد يه نخ پيدا کرد ... من تو صندوقم يه پاکت واسه کشيدن با مشروب داشتم ... ولي صداشو در نياوردم ...
-- اي خاک بر سر همتون .... خونه دانشجوئي ... کمترين خلافتون هم عرق خوريه ... اونوقت همين يه نخ سيگار ؟! .. پاشين بريم بابا ......
مزدك : اين كه غصه نداره ... رضا پاشو بريم بساط چايمو آماده كنيم ...
رضا هم چشماش برقي زد و پريدن تو آشپزخونه ... رومو برگردوندم طرف مهرداد و گفتم ...
-- ميبيني ترو خدا ؟ يكي از يكي گوساله تر ! اين مزدك اومده خودشو تلپ كرده خونه ما ... حالا هم خودشو عضو خونوداه ميدونه و جشن هم بايد بگيريم ... ( چند ماهي بود كه مزدك خان رسما وسايلشو جمع كرده بود و اومده بود خونه ما و صبح تا شب اونجا بود ... )
مهرداد : نه مزدك ديگه الان عضو خونواده شده ...
-- توهم خري !
مزدك و رضا خوشحال و خندان با يه شيشه نوشابه خانواده برگشتن توي هال ...
پنج دقيقه اي در حال درست كردن سيلندر بودن ... حوصله توضيح دادنشو ندارم ... ته شيشه نوشابه رو بريده بودن و يه كيسه هم بسته بودن تهش كه وقتي كيسه رو ميكشيدن بيرون ، هوا رو از سر شيشه ميكشيد تو ....
مزدك : ايول عجب موشكي شد ! حالا كه اينجوره واستيد منم واستون سوخت ويژه بيارم ...
-- جون مادرت از اون آتا آشغالا قاطيش نكن ! بابا پاشيد بريم اونجا كارا رو رديف كنيم .
همه با هم و يك صدا گفتن: علي خفه شو !
-- باشه به جهنم !
مزدك از توي اتاق برگشت و يه چيز كوچولو مثل پيازه گل دستش بود ...
با خنده گفتم ...
-- به به يونجمو كه جور بود ... پيازش هم رسيد ... مهرداد پاشو از تو يخچال يه خيار و يه گوجه هم بيار بزنيم تنگش !
مزدك : به به ببين چه كرده ... ايني كه ميبيني پيوته اصل مكزيكيه !
آرش : بابا دمت گرم ... عجب چيزيه !
-- بابا يه پياز خشكيدس ديگه ! اينقدر به به و چه چه نداره !
يه كوچولو ازش جدا كرد و بادستش خرد كرد و ريخت روي فويل سر بطري ، قاطي گرس ها ...
خلاصه يكمي بهش ور رفتن و آخر ، رضا فندك رو گرفت روي سر بطري و رضا كيسه رو از پائين كشيد بيرون .... دود سفيد و غليظي توي بطري پرشد ...
بيا علي ... اول تو بزن ... هرچي باشه ما به خاطر سمينار تو دور هم جمع شديم ...
تودلم داشتم بهش فهش ميدادم و ميگفتم ... ببين مرتيكه خودشو چسبونده به ما ... بطري رو گرفتم دستم .... پيش خود گفتم حالا اينو چيكارش كنم ؟ ... همش مال منه ؟ ... قبلا چندباري بچه ها رو در حين اين كار ديده بودم ولي يادم نبود كه همش رو ميكشيدن يا يكمي ... آخرش گفتم اينم از دودش معلومه كه علفه ! اين رضا رو جو گرفته ... همش رو هم بكشم هيچي نميشه ... سر بطري رو گرفتم دم دهنم و يه نفس عميق كشيدم ... يهو وسط كار مزدك بطري رو از دستم كشيد .... مزدك و رضا يه نيگا به هم كردن ، يه نيگا هم به بطري كه تقريبا دو سومش خالي شده بود ... چشاشون داشت ميزد بيرون .... مزدك داد زد FUCK ... من هم كه نفسم رو تو سينه حبس كرده بودم با كمال تعجب داشتم نگاهشون ميكردم ... يهو رضا پريد و يقمو گرفت و در حالي كه محكم تكونم ميداد ، داد ميزد بده بيرون .... بهت ميگم نفستو بده بيرون ! ... ازبس كه تكونم داد سرفم گرفت و نفسمو دادم بيرون ... از اون دود غليظ ، يه هاله كمرنگ اومد بيرون ....

رضا : SHHHHIIIITTT!.... همش جذب شد !

-- مگه خل شدي رضا ؟ چرا اينجوري ميكني ؟ خب جذب شد كه شد ! يكي ديگه پر كن !

مزدك هم كه فكش همينجور باز مونده بود و داشت به هاله اي كه از دهنم اومد بيرون نگاه ميكرد ...

رضا : احمق چيكار كردي ! باچي يكي ديگه پر كنم ! اون همش بود !

مهرداد و آرش هم از فرصت استفاده كرده بودن و تو اين فاصه بقيش رو شريكي كشيده بودن ....

با خنده گفتم ....

-- خب حالا مگه چي شد ؟ اين چرا خشك شده ؟ پاشو مزدك ادا در نيار ... ديدي گفتم يونجست ... هيچيم نشد ...

يهو مزدك پريد طرف من و با يه قيافه دست پاچه گفت ...

مزدك : علي كليد ماشينت كجاس ؟

-- خب تو جيبمه ديگه ! بقشو كه اون دوتا كشيدن ... تو چرا نكشيدي ؟!!

مزدك : خفه شو علي ! الان موشك ميشي ميري هوا ! پاشو بريم درمونگاه !

آرش در حالي كه سرفه ميكرد گفت : واي پدر ريه ام دراومد اين كه خيلي تنده ووو

مهرداد : آره ... اشكم در اومد ...

-- شماها همتنو مختون تعطيل شده بابا ! درمونگاه چيه ؟ من كه تكونم نخوردم ....

پيش خودم گفتم پس چرا من سينم نسوخت ؟ يكي دوتا نفس عميق كشيدم .... نفس آخري رو كه كشيدم ، يهو احساس كردم حجم سينم شده اندازه اطاق !.... انگار كه هرچي نفسمو ميدادم تو ، پر نميشد ....

-- ااا ... من چرا همچين شدم ؟ نه مثل اينكه پيازه داره اثر ميكنه ؟ حالا پيارش تند بود يا شيرين ؟

مزدك محكم زد تو سرش و گفت : علي از دست رفتي ...

در حالي كه بادستم ميزدم رو كتفش باخنده گفتم : برو بابا اگه آدم اينجوري از دست بره كه خوبه

مزدك يهو دادش رفت هوا كه لامصب كتفمو شيكوندي !

-- من عطس زدم اونوقت تو كسخل شدي ؟ من كه محكم نزدم !

يه نيگاه به كتفش كردم ... ديدم جاي انگشتام مونده روش !

آرش و مهرداد هم از خنده ولو شده بودن رو زمين ... منم همينجور بيخودي از خنده اونا ميخنديدم ....

-- راست ميگي مثل اينكه محكم زدم ... ولي من كه مثل هميشه زدم ؟! انرژي مثبت رو حال ميكني ؟ همه خوشحال و خندان شديم !

رضا : بابا اين طبيب، لازمه ! داره وضعش خراب ميشه ...

در حالي كه ميگفتم بابا من كه چيزيم نيست ، از سر جام بلند شدم .... واي انگار قدم شده بود سه متر و سرم داشت ميخورد به سقف !

-- نه خوشم اومد ! مثل اينكه يونجه هم داره اثر ميكنه ! عجب توهمي !!!

حالا ديگه همه اهل خونه داشتيم ميخنديديم ، جز مزدك ...

مزدك پريد تو آشپز خونه و داد زد ... بايد چائي بخوري !.... زبونم خشك شده بود و چسبيده بود به سقم ... همنطور كه سرپا واستاده بودم از اون بالا پائين رو نگاه كردم .... چه ارتفاعي بود ! ... انگار كه دارم از تو هواپيما به پائين نگاه ميكنم ... گلهاي قالي زير پام طبيعي به نظر ميرسيدن ...

-- بابا عجب چيز رديفيه ! كم مونده ديگه در و ديوارهم باهام حرف بزنن !

ديگه از بس خنديده بودم دل و رودم داشت ميزد بيرون ... از توهم ارتفاع يهو تعادلم رو ازدست دادم و افتادم رو زمين ... انگار كه يه ربعي طول كشيد تا بخورم به زمين و وقتي خوردم زمين انگار كه خونه لرزيد !

ما سه تا از خنده سياه شده بوديم و مزدك هم مثل فرفره داشت تو آشپرزخونه چائي درست ميكرد ...

-- لامصب خود ماتريسه ! الان آقاي اسميت هم مياد !

بقيه كه از خنده نفسشون بند اومده بود و نميتونستن حرف بزنن ... منم به زور نفس ميكشيدم و خنده امونم نميداد ...

-- رضا من كونتو پاره ميكنم ! دو ساعت ديگه بايد برم سمينار برگزر كنم !

يواش يواش داشتم ميترسيدم ... سمينار رو چيكار كنم ؟ .... هرچي زور ميزدم نميتونستم فكرمو متمركز كنم ... انگار مخم پخش شده بود كف اتاق ... همينطور كه ميگذشت ... سيل جديدي از توهمات ميومد سراغم ... صداهاي عجب از زبوناي مختلف ميشنيدم ... يهو فكر ميكردم كه تو دريا دارم شنا ميكنم و خلاصه وضعم داشت خراب ميشد ... چائي آماده شده بود و مزدك همه رو بسته بود به چائي ... من خودم به تنهائي شايد يه سماور چائي و مايعات خورده بودم ... بچه ها حالشون بهتر شده بود ... ولي من همچنان سير صعودي رو داشتم طي ميكردم ... آخرين چيزي كه يادم مونده اين بود كه يهو ديدم دستام و پاهام كه روي فرش بودم مثل آفتاب پرست شروع كردن به رنگ عوض كردن و كاملا با فرش يكي شدن ... ديگه بعدش يادم نمياد ... داشتم خواب و رويا ميديدم ... چرت و پرتهائي كه تو عمرم نديده بودم ... يهو حس كردم سردم شد و از جا پريدم ... ديدم روي كاناپه خوابيدم و رضا هم سطل آشغال رو پر آب كرده و پاشيده رو سرم ....

-- چرا با سطل آشغال ؟!

خواستم بلند بشم كه ديدم سرم داره بدجوري گيج ميره ... همه چيز يادم اومد ... بچه ها حالشون تقريبا خوب بود و خوشحال از اين كه من بيدار شده بودم ....

-- من چرا ايجوري شدم ؟ ساعت چنده ؟

رضا : بابا تو كه با اين حماقتت هممونو نصف جون كردي ! نيم ساعته كه مثل مرده ها افتادي ... اين كه اوليش نبود ... 5 تا سطل ديگه هم قبل از اين خالي كردم رو سرت !

ياد اتفاقي كه براي دوست رضا افتاده بود و درست مثل همين بود، افتادم و اينكه برده بوديمش درمونگاه و دكتر اونجا گفته بود كه اگه نيم ساعت ديرتر اومده بود كارش تموم بود ... ترس همه وجودمو گرفت ... دستو پاهام داشت ميلرزيد ...

-- عوضيا پس چرا نشسته بودين ؟ خب ميبردينم درمونگاه ...

آرش با خنده گفت : نه بابا من همش نبضتو ميگرفتم هنوز طبيب لازم نشده بودي

-- تف تو روحتون ! اگه ميمردم چي ؟

اصلا درست نميتونستم حرف بزنم ... مزدك از آشپز خونه با يه سيني خوراكي اومد و همشو به زور بهم داد كه بخورم ...

-- بابا خفه شدم ! ولم كن ...

مزدك : بخور حرف نزن ! فكر كنم يه كيلوئي وزن كم كردي ! نصف سلولهاي مختم بايد پكيده باشه ....

-- خفه شو حوصله شوخي ندارم ... بگو ببينم مخم سالمه يا نه !

همه زدن زير خنده و فهميدم كه دستم انداخته ...

-- پدر همتونو در ميارم ... اينجوري برم سمينار بدم ؟

ديدم با داد و بيداد كاري درست نميشه ... پاشدم و رفتم دوش گرفتم و يه سماور ديگه هم چاي خوردم ... يه حال رديفي پيدا كرده بودم و هنوزم از هر چيز مسخره اي خندم ميگرفت و همون مشكل ارتفاعو داشتم ( هنوزم فكر ميكردم قدم سه متره) ... ولي بهتر ميتونستم حواسمو جمع كنم ... با هزار بد بختي رفتيم دانشگاه و به سمت سالن سمينار راه افتاديم ... آرش و مهرداد دو طرف من راه ميرفتن و مواظب بودن كه من نخورم زمين ...

-- بچه ها ظاهرو حفظ كنيد ... مهرداد دستتو بنداز .. خودم ميتونم راه برم ...

مهرداد : خفه شو بابا تو كه ميخواي از روي جدول رد شي همچين پاتو مياري بالا كه انگار داري از رو يه ساختمونه سه طبقه رد ميشي ...

-- من ميدونم الان ميرم اون بالا يه گند اساسي ميزنم ... يه پدري از اين مزدك و رضا در بيارم !

آرش : نترس بابا همونطوري كه قرار گذاشتيم ... من ميرم و اون ک... شعرائي كه ميخواستي تحويل ملت بدي رو ميگم ... تو هم از وسطش بيا و ادامه بده ...

-- خوب ياد گرفتي يانه ؟

آرش : آره بابا من مخم مثل كامپيوتره ....

-- آره مخت پر از كامپيوتره ... ولي فقط "تر" اش !

تو همين بحثا بوديم كه رسيديم دم سالن ... از در پشتي رفتيم تو ......

سامان كه مسئول هماهنگي كارهاي پشت صحنه بود با قيافه ناراحت پريد جلو ...

سامان : معلوم هست شماها كدوم گوري هستيد ؟؟؟ الان وقت اومدنه ؟

آرش : به به سامان جون ... چطوري ؟ ... آخه نميدوني كه اين علي ....

آرش همينجور داشت حرف ميزد و كنار من ميومد .... ديدم داره زيادتر از دهنش حرف ميزنه .... يه تنه بهش زدم و اونم با سر رفت توي ستوني كه جلوش بود ....

آرش : آي علي ......

-- خفه شو !...

با خنده گفتم : بيا سامان جون اين كارم واسه تو كردم كه روحيت باز بشه ...

اونم زد زير خنده و گفت : خب حالا برنامه چيه ؟

-- هيچي آرش ميره بالا و برنامه رو شروع ميكنه ... قراره كه يكم به بچه ها روحيه بديم تا غم و غصه هاشوننو بذارن كنار و از اين چيزا ... منم از وسط برنامه ميرم بالا ...

سامان : حالا چرا اينجوري راه ميري ؟

مهرداد زد زير خنده ... ولي بلائي كه سر آرش آورده بودم براش درس شده بود و زود خودشو جمع كرد ....

-- هيچي يكم مشروب خوردم ... تو نگران نباش ...

سامان : باشه پس من و آرش ميريم روي سن

-- منم ميام .. ميخوام ببينم كيا اومدن ...

رفتيم بالا ... پرده ها كشيده شده بودن ... از لاي پرده يه نگاهي به سالن انداختم ... همه صندليها پر بود و حتي يه سري هم واستاده بودن ... توي رديف جلو هم مسئولين دانشگاه از جمله آقاي مدير و اون مرتيكه حراست نشسته بودن .... بدجوري ترسيده بودم و همش مي گفتم الانه كه گند بزنيم ... نصف سالن پسرا بودن و نصف ديگه دخترا ... گلاره هم با همخونه اي هاش اومده بود ... بين دخترا چشمم افتاد به بهار ... پيش خودم گفتم نه بابا اينم اومده ؟ ... بهار دختري بود ، خوش هيكل و خوش قيافه با قد بلند و خلاصه پسراي دانشگاه براش داستانها ميگفتن .... اگه به من هم ميگفتن تو اين دانشگاه كيو دوست داري ميگفتم بهار ... ولي يه بدي بزرگ داشت اونم اين بود كه اخلاقش مثل سگ بود و به قول بچه ها پاچه ميگرفت .... به هيچ احدي براي دوستي راه نميداد و همين كاراش منو براي دوستي با اون حريص كرده بود ... همه زندگيشو ميدونستم حتي محل كار پدرشو واين كه توي تهران با يه پسر مايه دار عقد كرده بوده ولي ميونشون بهم خورده و طلاق گرفته ... ولي بازم فايده نداشت و براي نفوذ به اين سد محكم، راهي پيدا نكرده بودم ... كلي از دختر ها و پسرهاي كه يجوري باهاشون آشنا بودم رو ميون جمعيت ديدم و اين باعث شد يكم از سنگيني جو كاسته بشه و احساس آرامش بيشتري بكنم ...

پرده ها با صداي دست بچه ها كنار رفت و آرش رفت پشت تريبون .... كارش بد نبود و با اينكه تمرين نكرده بود ... از پسش خوب بر اومد ... نوبت من شد و من هم كه حالا حالم بهتر شده بود رفتم بالا و شروع كردم به صحبت كردن ... در حين صحبت كردن ، بين جمعيت دوستام رو ميديدم و يه سري براشون تكون ميدادم .... وسط دخترا چشمم به بهار افتاد كه حسابي داشت به حرفام گوش ميداد ... يجوري كه تابلو نشه براي اونم سري تكون دادم و اونم در كمال نا باوري لبخندي تحويلم داد ... اين لبخندش اونقدر برام عجيب بود كه رشته كلام از دستم در رفت و با هزار بدبختي جعمش كردم ... از اون به بعد بيشتر بهش نگاه ميكردم و اونم همينطور داشت گوش ميداد ... بنظرم ميومد كه از حرفام خوشش مياد و همين بهم روحيه ميداد ... بحث رسيد به جايي من گفتم با خنده هم ميشه آدم غصه هاشو فراموش كنه و روحيش رو بالا ببره ... من كه بازم دوست داشتم لبخند بهار رو ببينم ، زدم تو خاكي و بر خلاف برنامه گفتم حالا كه اينجوره من همتونو امشب ميخندونم ! ... تو دلم به خودم گفتم معلوم هست چه غلطي ميكني ؟؟؟... نگاهم به سامان افتاد كه داشت دو دستي ميزد تو سرش ... ولي ديدن خنده بهار به همه اينا ميارزيد ... شروع كردم به ك... شعر گفتن و همه هم از كاراي من خندشون گرفته بود ... پيش خودم گفتم اگه به خاطر گرس نبود هيچوقت نميتونستم اين چرت و پرتا رو سر هم كنم ... ديگه آخراش خودم هم خندم گرفته بود و حتي رئيس دانشگاه هم داشت ميخنديد و اون مرتيكه حراست هم كه از شدت خنده ، شيكم گندش هي بالا و پائين ميرفت ... بالاخره بهار هم خنديد و من پاداش كارم رو گرفتم ... سمينار خيلي عالي تموم شد و خودم هم فكرشو نميكردم ... همه خوشحال و خندان و با روحيه بالا سالن رو ترك كردن ... يكمي با بچه هاي دانشگاه واستاديم و صحبت كرديم و بهمون تبريك گفتن ... سالن خلوت شد و ما به سمت پاركينگ راه افتاديم ... مشغول صحب و مسخره بازي بوديم كه از دور بهار رو ديدم ...

-- هي بچه ها اون بهار نيست ؟

مزدك : چرا خودشه ... چي شده بود كه اون اومده بود ؟

مهرداد : آره اون كه تو اين برنامه ها نبود ...

-- من ميخوام برم باهاش صحبت كنم ...

آرش : بابا اون كه يه سري همه دانشگاهو قهوه اي كرده ميخواي تورم قهوه اي كنه ؟

رضا : آره بابا اسم اكيپمون لكه دار ميشه ...

آرش : آره تو اكيپ ما سابقه نداره از كسي جواب نه شنيده باشيم ... نكنه قوانين اكيپو يادت رفته ؟

-- همتون خفه شيد ... خودم ميدونم چيكار كنم ... نميخوام بهش پيشنهاد دوستي بدم ...

مهرداد : بابا اين علي هنوز حالش خوب نيست ... نذاريد بره ... فردا گندش در مياد و آبرو هممون ميره ...

مزدك : آره به نظر منم اون منتظره كه مارو هم مثل بقيه ضايع كنه ...

ولي خنده اونشب بهار به من چيز ديگه اي ميگفت ....

-- كير تو كون همتون ... من رفتم ...

سرعتمو زياد كردمو بهش رسيدم .... توي تاريكي هوا داشت ميرفت به سمت خونه ... بهش نزديك شدم و سلام كردم ...

بهار : سلام آقاي ---- ..........
اصلا انتظار نداشتم كه منو با فاميليم صدا كنه ... بنظرم رسيد كه قراره بزنه تو حالم ولي تو اين يه زمينه خوب كارمو بلد بودم ... به خودم گفتم تو اين دانشگاه كسي بهتر از خودم بلد نيست سر صحبت رو با دخترا باز كنه ... بهار خانوم منو نميتوني ضايع كني .... سريع حرفائي كه تو ذهنم بود رو عوض كردم و بهش گفتم ...

-- خواستم ازت تشكر كنم

بهار : بابته ؟

-- خوب ميدوني ... امروز پنجشنبه بود و همه بچه هائي كه تو سمينار شركت كرده بودن .. يجوري از تهران رفتنشون زده بودن ...

بهار : آهان .. نه من اين هفته تهران نميرم ...

-- به نظرت چجوري بود ؟ موفق شدم يانه ؟

بهار : حالا چي شده كه اومدي از من تشكر كني ؟

تو دلم گفتم تف تو روحت واقعا كه نميشه باهات حرف زد ! ... ولي اين رفتارش و اون لبخندش باهم جور نميشن ...

باخنده گفتم : حالا بده كه اومدم ازت تشكر ميكنم ؟ راستش رو بخواي اين اولين سميناري بود كه تو هم اومده بودي ... تو بقيه شركت نميكردي ... واسه همين خاستم ازت تشكر كنم كه تهران نرفتي و اين افتخار رو به بچه ها دادي ...

بهار : به يكم خنده و روحيه احتياج داشتم ....

تودلم گفتم بالاخره راه نفوذ رو پيدا كردم !

-- چرا ؟ از چيزي ناراحتي ؟ ... راستش رو بخواي من احساس ميكنم يه چيزي داره ناراحتت ميكنه ...

بهار : نه چيز مهمي نيست ... به هر حال ممنون...

-- هورجور كه خودت راحتي ... ولي اگه از من ميشنوي بايد راز دلت رو براي يكي بگي .. وگرنه از درون داغون ميشي ... به الان نيگا نكن كه يكي دوساعتي دور هم بوديم و خنديدم ... توي تنهائي دوباره مياد سراغت ... بشين و با يكي از دوستات راجع بهش صحبت كن ...

بهار : فكر ميكنم كه بايد همينكارو بكنم ...

رسيده بوديم به پاركينگ ....

-- كسي قراره بياد دنبالت ؟

بهار : نه آژانس ميگيرم ...

-- الان كه هوا تاريكه ... من به اين تاكسي سرويسها اعتماد ندارم ... خبرهاشو تو دانشگاه ميشنوي كه ؟ بهتره تنها نري ... اگه برات اشكالي نداره بيا باهم بريم ...

بهار : نه ممنون ...

با خنده گفتم : بذار اين سمينار تا آخرش به خوشي تموم بشه ... اگه يه وقتي خداي نكرده امشب اتفاقي برات بيافته من خودمو نمي بخشم ...

خلاصه اونقدر از اين حرفا زدم تا ترسيد داشت و قبول كرد ...

بهار : پس دوستات چي ؟ اونا منتظر بقيه بچه ها هستن ... قراره امشب دور هم جمع بشيم و يه جشن كوچولو بگيريم ...

بچه ها اونطرف پاركينگ واستاده بودن و منتظر ... واقعيتش اين بود كه قرار بود با هم برگرديم ولي نميتونستم اين كارو بكنم و بايد حتما با بهار تنها مي بودم وگرنه كارا خراب ميشد ... واسه همين صبر كردم كه بهار بشنه تو ماشين و منم از فرصت استفاده كردم و با دستم يه OK واسشون فرستادم و سوار شدم ... صداي دادشون داشت بلند ميشد كه سريع ماشين رو روشن كردم و مثل برق راه افتادم ...

-- كمر بندتو بستي ؟

بهار : بله

-- خب كدوم طرف برم ؟

بهار : من تو شهر پياده ميشم ... از اونجا خودم ميرم ...

-- اي بابا اين شهر كه سر و تهش يه ربع راه ... تعارف نكن ... البته اگه نميخواي كسي خونتو ياد بگيره اون بحثش جداست ...

چيزي گفتم كه نميتونست جواب رد بده و به زور آدرس خونشو ازش گرفتم ... هرچند كه خودم ميدونستم كجاس ... ولي نميتونستم همينجوري ببرمش اونجا ...

تو اين فاصله همينجور مسيج بود كه برام ميومد ... مسيج ها از طرف بچه ها بود و حسابي از اينكه پيچونده بودمشون شاكي بودن ... گوشيمو خاموش كردم ...

-- چرا تو دانشگاه با بچه ها قاطي نميشي ؟

بهار : از پسرا بدم مياد ....

تو يه چشم بهم زدن ياد طلاقي كه بعد از عقد گرفته بود افتادم و تا ته ماجرا رو خوندم ...

-- آره راست ميگي ... البته همه رو هم نميشه به يه چشم نگاه كرد ... اصلا همه اينا رو بذاري كنار همين صحبت كردن و رابطه داشت با جنس مخالف خيلي براي سلامت روحي آدم لازمه ... حتما يه چيزي باعث شده كه از پسرا بدت بياد و راستشو بگو اون ته ته دلت هم همين احساسو داري ؟

جوابي بهم نداد ولي اين سكوتش هم علامت رضا بود ... رسيديم سر كوچشون ...

بهار : مرسي من هميجا پياده ميشم ...

-- خواهش ميكنم ... به هر حال ببخش اگه پر حرفي كردم ... راستش من از اينكه ميبينم يكي از دختراي خوب دانشگاهمون غصه ميخوره خيلي ناراحتم ... خلاصه اگه كسي توي دانشگاه اذيتت ميكنه ... يا مزاحمت شده ... بهم بگو ... ميدوني كه ما ترم بالائي ها يجوري اينجا حق آب و گل داريم ....

بهار : ممنون علي جان ... سمينار هم خيلي خوب بود ... خداحافظ ....

-- خداحافظ ...

پس حالا شدم علي جان ؟! خيلي با خودم حال كردم ... پيش خودم گفتم اگه بچه ها بفهمن ... كه يهو ياد بلائي كه سرشون آورده بودم افتادم .... سريع گوشيمو روشن كردم و شماره مهردادو گرفتم ....

-- سلام چطوري ؟

مهرداد : خفه شو علي ... الحق كه .......

از اونطرف صداي بقيه بچه ها هم ميومد كه داشتن فحش ميدادن ....

با خنده گفتم : ببخشيد .. حالا كجائين ...

مهرداد : شاشيدم تو اون مرامت ... ما رو به اون دختره فروختي ؟

-- اي بابا خوب موقعيت اضطراري بود ... حالا كدوم گوري هستين ...

مهرداد : لب جاده ... منتظر ماشين ...

-- واستيد اومدم ...

مهرداد : نميخواد زحمت بكشي ... ما خودمون ميايم ...

-- خفه شو ... تا 2 دقيقه ديگه اونجام ...

مهرداد : باشه بابا آروم بيا ... خودتو به كشتن ندي ...

تلفنو قطع كردم و راه افتادم .. حسابي شهر رو ريختم به هم و هرچي چراغ قرمز و چهار راه بود رد كردم ...

هنوز دو دقيقه نشده بود كه رسيدم ....


رضا : علي ..... تو اون مرامت ...

مزدك : آخه اون دختره ارزششو داشت ؟ ميبينم كه .... خوردي و دست از پا درازتر برگشتي !

آرش : حالا يه ...... از ما ميخوري ... ما ديگه همخونه اي نميخوايم ...

تو دلم گفتم مرتيكه گوساله رو ببين ... پول پيش رو من دادم اونوقت اين داره واسه من ناز ميكنه ... ولي وقت كل كل نبود ...

-- باشه بابا تمومتش كنيد ديگه ... حالا يه كاري كردم ... من رسما از همتون معذرت ميخوام ... اصلا واسه اينكه فراموش كنيد ... امشب شام و بيليارد همه مهمون من تو هتل نارنجستان ...

يكم اوضاع بهتر شد ...

مهرداد : ولي علي خيلي ..........

-- باشه بابا اون خواهر نداشته ام مال تو !

مزدك : چجوري اينقدر زود رسيدي ؟ وسط راه پياده شد ؟

-- نه رسوندمش خونشون ... بعدش هم 3 تا چراغ قرمزو رد كردم و با سرعت 140 تا تو خيابون اصلي اومدم ....

رضا : بابا اين بشر ك.....خله ... دفعه پيش هم داشت هممونو به كشتن ميداد ...

مهرداد : رسونديش خونش ؟؟ يعني مخو زدي ؟

-- نه حالا واستون ميگم ...

آرش : ولي من هنوز از دستت شاكيم !

-- ديگه بيا.....منو بخور ! بسه ديگه ! ..... بهت بدم راضي ميشي ؟

بالاخره اوضاع مرتب شد و ماجرا رو براي بچه ها تعريف كردم ... اونا هم مثل من به همين نتيجه رسيدن كه مشكل اصلي ازدواج ناموفقشه .......

اونشب به نارنجستان نرفتيم چون بچه هاي دانشگاه كه اون هفته به خاطر سمينار نرفته بودن تهران همينطور شوخي شوخي خراب شدن سر ما و خونه پر از آدم شده بود ... منم در صندوقچه رو باز كردم و خلاصه شبي شده بود واسه خودش ... ولي خودم كه از سر جريان بعد ازظهر ترسيده بودم ، نه مشروب خوردم و نه سيگار كشيدم ... ميترسيدم دوباره حالم خراب بشه ... به رضا اينا سپرده بودم كه حرفي راجع به بهار با كسي نزنن ... جمعه رو هم مشغول شمال گردي شديم و شب قرار شد با چندتا از پسرا و دخترا بريم به ويلاي ما توي خزر شهر ... مزدك هم چندتا رفيق مثل خودش پيدا كرده بود كه اونا رو هم دعوت كرده بود جمعا يه 10-15 نفري ميشديم ....

شماره بهار رو داشتم ولي خودم بهش زنگ نزدم و به يكي از دخترا گفتم كه زنگ بزنه و اونو هم دعوت كنه .... جوابش منفي بود ... خودم بهش زنگ زدم ....

-- سلام

بهار : سلام آقاي ---- شماره منو از كجا آوردي ؟

-- من شماره اونجا رو خيلي وقته كه دارم ... اونجا قبلا خونه يكي از دوستام بود ... حالا از اين حرفا بگذريم ... اميدوارم كه مزاحمت نشده باشم ... با چندتا از پسرا و دختراي دانشگاه داريم ميرم شهرك ... گفتم كه تو هم بياي ...

بهار : نه مرسي ... به شبنم هم گفتم ... اينجوري راحت ترم ...

-- آخه از صبح تا حالا تنها نشستي توي خونه .... اينجوري كه افسردگي ميگيري ... نگران نباشه ... من قول ميديم كه بهت بد نگذره ....

خلاصه خيلي بهش اصرار كردم و اونم كه گويا از صبح حسابي حوصلش سر رفته بود ، بعد از يكمي من و مون كردن گفت باشه ! پيش خودم گفتم لامصب زبون نيست كه ... مارو از تو لونش ميكشه بيرون ... ديگه اعتماد به نفسم فوله فول شده بود ...خلاصه قرار شد من برم دنبالش ... رفتم پيش بچه ها كه داشتن آماده ميشدن.....

-- همه خفه شيد يه خبر مهم دارم ...

رضا از توي حموم داد زد واستيد منم بيام .... رضا هم اومد و همه منتظر شنيدن خبر بودن ...

خيلي جدي و خونسرد گفتم ...

-- بچه ها ميخواستم كه ورود بهار رو به اكيپمون به همه تبريك بگم !

همه كف كرده بودن و هركي يه چيزي ميگفت ....

مهرداد : خفه شو علي ... يعني مخو زدي ؟

رضا : بابا چرت و پرت ميگه ...

مزدك : پس امشب ديگه ميتركونيم !

آرش : يعني اونم مياد ؟

-- آره ... ولي اول بايد شماها رو برسونم .... بعد برميگردم و ميارمش ...

رضا : بابا چرت نگو ... يه شبه باهاش دوست شدي ؟

مهرداد : اگه اينجوره كه من همين الان رسما اعلام ميكنم كم اوردم ...

-- نه بابا همچين دوستي هم در كار نيست ... ولي اميدوار باشيد ...

رفتيم دم شهرك و منتظر دوستاي مزدك شديم تا بتونن با ما بيان تو ... باهم رفتيم دم ويلا ...

وقتي دوستاي مزدك رسيدن ديدم كه صندوق ماشينشون پر از فلش و بلك لايت و آب معدني و اينجور چيزاست ...

-- امشب خبريه ؟

مزدك : يه سوپرايز واسه همتون دارم ...

-- خر كه نيستم دارم ميبينم !... اينا تاحالا از اين آشغالا نخوردن ... سر همه رو به باد ميديا !

ولي تو دلم زيادم بدم نمي اومد ... خيلي وقت بود كه از اين ك...خل بازيا در نياورده بودم ...

مزدك : نه يك چهارم به هر نفر ميدم ...

-- ببينم چي هست حالا ؟

در كيفشو باز كرد و يه كيسه آورد بيرون كه تو حدود 15-20 تا قرص اكس بود ...

مزدك : نظرت چيه ؟

-- عوضي اينا رو ميخواي يك چهارم بدي ؟ اينا كه از همون دلفين آبياست ! مگه يادت نيست دفعه پيش حال همه رو خراب كرده بود ؟

مزدك : نه بابا اون سري جو خراب شد ... واسه همين بچه ها فاز منفي گرفتن ....

-- خفه شو ! بابا فاز منفي گرفتن !... يك چهارم زياده ... من خودم ميام قسمت ميكنم ...

واسه همشون خط و نشون كشيدم كه ويلا رو بهم نريزن و خودم برگشتم به سمت شهر ....
-- خفه شو بابا ! فاز منفي گرفتن !... يك چهارم زياده ... من خودم ميام قسمت ميكنم ...

طبق معمول، بيشتر توي جاده پرواز كردم تا رانندگي ... اون زمانها سرگرميمون شده بود همين ... هر راه و مسيري رو كه بگي، تايم ميگرفتيم و ركورد ميزديم ... آخرين ركوردم هم از تهران تا آمل يك ساعت و چهل و پنج دقيقه بود ... البته بعد از اون ديگه ركورد زدن رو گذاشتم كنار ...

نزديك خونه بهار كه بودم براش مسيج فرستادم  كه بياد سر كوچه ...

هرچي داش بورد رو زير و رو كردم كه يه سي دي خوب پيدا كنم فايده نداشت ... ياد آهنگ Best Friend Money Can Buy از Tiamat افتادم ( تو اون دوران من عاشق آلبومهاي Tiamat و HiM و Obituary و خلاصه اين جور سبكها بودم )

گذاشتمش توي ضبط و از يه ترك قبل از اون آهنگ شروع كردم ... بهار بعد از چند لحظه اومد دم ماشين و سوار شد ....

-- سلام ... چطوري ؟

بهار : سلام ... مرسي ... بچه ها كجان ؟

-- اونا تو شهرك هستن ... همه باهم جا نميشديم ، اونا رو رسوندم و دوباره برگشتم ...

بهار : من نميخواستم مزاحم بشم ....

حرفشو قطع كردمو گفتم : نه بابا اين حرفا چيه ؟ بچه ها اين هفته، بخاطر سمينار نرفته بودن تهران ... واسه همين گفتيم دور هم باشيم ... تو هم كه همخونه اي هات رفتن تهران واسه همين از تو هم خواهش كردم كه بياي ...

يكمي صحبت كرديم و تو اين فاصله من از جاده اصلي نرفتم و از راه سرخ رود كه ميون بر بود رفتم ... جاده سرخ رود از ميون مزارع كشاورزي ميگذشت و هميشه خلوت بود ... شبها هم تاريكه تاريك بود و سكوت ترسناكي داشت ... ديگه صحبت رو ادامه ندادم ...

بالاخره ترك مورد علاقه من هم وقت خودنش شد و Johan Edlund با اون صداي بم و ترسناكش شروع كرد به خوندن ...

we drank as much as we could and she drank more than she should .....
we stumbled out of this cheap whiskey barand that is the story so far..........

ميدونستم كه ترسيده ... ولي بازم حرفي نزدم ... ميخواستم كه مجبورش كنم تا اين بار، اون سر صحبت رو باز كنه .... بالاخره نتونست طاقت بياره و گفت ....

بهار : اينجا كجاس ؟ خيلي ترسناكه ...

-- اينجا جاده سرخ روده ....ميون بر زدم كه زودتر برسيم ... نميترسي كه ؟

بهار : راستشو بخواي چرا ... يكم مي ترسم ...

دستش رو كه روي صندلي بود براي يه لحظه گرفتم و با يه لحن پدرانه گفتم :

-- نترس ... الان تموم ميشه ...

سرعتمو بيشتر كردم و بالاخره به جاده اصلي رسيديم ....

-- خب اينم از جاده اصلي ... خوشت اومد چه ميون بري زدم ؟

بهار : نه ... من همون جاده اصلي رو ترجيح ميدم ... حالا كيا اونجا هستن ؟

-- مزدك و دو تا از دوستاش .. با گلاره و سولماز و شقايق و سپيده ... مهرداد هم كه طبق معمول با ترانه و هموخونه اي هاش ... رضا و آرش و سامان و پيام ... و من و شما .

بهار : چقدر زياد ! ... حالا برنامتون چيه ؟

-- نميدونم ... به هر حال هر چي باشه خوبيش اينه كه تو اين شب خسته كننده دور هميم و حوصلمون سر نميره ...

بهار : راستش منم خيلي حوصلم سر رفته بود ... مرسي كه منم دعوت كردين ....
-- مرسي از تو كه به بچه ها افتخار دادي ....
خلاصه تو همين صحبتها بوديم كه رسيديم دم ويلا ...
از ماشين پياده شديم ... صداي موزيك خيلي بلند بود و از پشت پنجره سايه بچه ها زير نور فلش و بلك لايت معلوم بود .... پيش خودم گفتم آخه مگه يه ضبط فسقلي چقدر ميتونه صدا داشته باشه ؟!؟!؟! ... همراه بهار و در حالي كه جفتمون تعجب كرده بوديم ، وارد ويلا شدم ... نور فلش چشممو ميزد و درست نميتونستم ببينم ... دنبال ضبط ميگشتم صداشو كم كنم كه چشمم به آرش افتاد ... رفته بود روي نيم طبقه بالا ... از ميون بچه ها كه مثل ديونه ها بالا و پائين ميپريدن رفتيم پيشش ... ديدم كه لپ تاپ رو وصل كرده به آمپلي فاير و اونم وصله به دو تا باند بزرگ ! ... بهار صدامو نميشنيد و با فرياد بهش گفتم تو برو تو يكي از اتاقا لباستو عوض كن ... دست آرش رو گرفتم و بردم تو اتاق ....
آرش : به به داش علي .... سيستمو حال ميكني ؟ آخر حرفه ايه !
-- اين باندا از كجا اومدن ؟ صداش داره تا سر شهرك ميره ...
آرش : مال دوستاي مزدكه ... بابا خيلي كارشون درسته ....
-- دوتا باند زياده ... من ميرم يكيشو قطع كنم ....
آرش : اااه زد حال نزن ديگه ... تازه بچه ها هاي شدن !
-- چي شدن ؟ مگه قرصها رو خوردن ؟؟؟؟؟
آرش : آره بابا مزدك قسمت كرد .....
-- عجب نفهميه ! چقدر به هر نفر داد ؟
آرش : همون يك چهارم ديگه .....
-- مگه من نگفتم يك چهارم زياده ؟؟؟ به من ربطي نداره ... هركي حالش خراب شه خودتون بايد كولش كنين و ببرين درمونگاه ...
آرش : فعلا كه همه توپه توپن ... تو و بهار هم برين ازش بگيرين ...
با خنده گفتم : من ديگه بعد از ماجراي ديروز غير از مشروب چيز ديگه اي بخورم!
رفتم بيرون و صداي موزيك رو يكمي كم كردم ... از اون بالا يه نيگا به پائين انداختم ... باورش سخت بود كه اينا همون بچه هاي دانشگاه هستن ... از همه جالب تر رقصيدنشون بود با موزيك ترنس ... از اونم جالب تر سامان بود كه اون پائين وسط هال واستاده بود و دستهاشو مثل صليب باز كرده بود و فرياد ميزد ... به خودم گفتم اين اول از همه كارش به درمونگاه ميكشه ... تو همين فكرا بودم كه بهار اومد كنارم و مشغول تماشاي پچه ها شد ...
رفتم بيرون و صداي موزيك رو يكمي كم كردم
برگشتم و نگاهش كردم تا اوموقع تيپ اونجوري نديده بودم ... با اينكه عجيب بود ولي به نظرم جالب اومد .... و سامان همچنان مشغول فرياد زدن بود !
بهار : اينا چرا اينجوري ميكنن ؟
-- دارن ميرقصن ديگه
بهار : اينجوري ؟ اين سامان چرا خشك شده اون وسط ؟ صداش گرفت از بس داد زد ...
-- الان درستش ميكنم تو همينجا واستا ....
از پله ها رفتم پائين و مزدك رو گير آوردم ... داشت آب ميخورد ... از پشت محكم با دست زدم تو كمرش .. آب پريد تو گلوش و شروع كرد به سرفه كردن ....
مزدك : علي دهنتو  ... شد يه دفعه يه سيخونكي به ما نزني ؟
-- من بايد دهن تورو... مگه نگفتم يك چهارم زياده ؟
مزدك : كجاش زياده بابا همه توپه توپيم ....
به سامان اشاره كردم و گفتم : پس نكنه اونم مسيحه كه ظهور كرده ؟ يه ساعته سوزنش گير كرده و همون وسط مونده !
مزدك : ااا من ميگم صداي داد از كجا مياد ... از اين پائين معلوم نبود ....
باهم رفتيم طرف سامان ... دستمو گذاشتم رو پيشونيش ... داغه داغ بود ....
سامان در حال فرياد زدن گفت : واااي علي داره از دستام نور ميزنه بيرون ... خيلي چيز رديفيه !
-- آره سامان جون خوب ميشي غصه نخور .... مزدك بگير ببريمش تو آشپزخونه ... داغ كرده !
سامان : ولم كنيد بابا حالم خوبه ... دارم ميرم فضا ....
مزدك : خفه شو سامان ! ... اوه اوه آره داغه ... خوب شد ديدمش ...
با همديگه سامان رو گرفتيم و به زور برديمش تو آشپزخونه .....
-- گوساله از طب داري ميسوزي خودت حاليت نيست ...
سامان : نه بابا فقط خونه يكم گرمه ....
مزدك : مثل اينكه يكم زيادي زده ! چجوري تو زمستون خونه بدون بخاري گرم ميشه ؟
-- احمقي ديگه ! بهت گفتم يك چهارم واسه اينا زياده !
مزدك : حالا بيا سرشو بگيريم زير شير آب تا حالش بدتر نشده ... بيا سامان ميخوايم بريم آب تني !
-- مواظب باش سرتو نياري بالا كه شير آب از دهنت ميزنه بيرون !
خلاصه سامان رو سپردم به مزدك و اومدم بالا ... ديدم كه بهار هم بدش نيومده و داره با موزيك يه تكوني به خودش ميده ...
-- چطوري ؟ اوضاع مرتبه ؟
بهار : آره ... آرش ميگه بچه ها اكس خوردن .... مثل اينكه خيلي باحاله ...
-- والا چي بگم باحاليش كه آره باحاله ولي من كه امشب فقط مشروب ميخورم ....
بهار : من تاحالا نخوردم خطري كه نداره ؟
پيش خودم گفتم يا الان خودم ميرم پائين و يه كوچولو براش ميارم تا بخوره .... يا گير مزدك ميافته و به اينم يك چهارم ميده ...
-- والا خطر رو هم كه چه عرض كنم .... ميخواي يكم براي تو هم بيارم ....
بهار : باشه الان ميام ....
داشتم از پله ها مي اودم پائين كه گلاره رو ديدم ... اونم حالش خراب شده بود و دوست مزدك هم از فرصت استفاده كرده بود و داشت بهش ور ميرفت ... ديگه حالم داشت از اين وضيعت بهم ميخورد ... پريدم پائين و دست گلاره رو گرفتم و با خودم كشوندم تو آشپز خونه -- بفرما اينم دوميش ! مزدك من پدرتو در ميارم !
مزدك : بابا چيزي نيست كه اينم داغ كرده .... بيا گلاره تو هم بايد شنا كني .... سامانو ببين چقدر حالش بهتر شده ....
سامان داشت با سر و كله خيس دم در آشپزخونه هد ميزد ...
-- بيا گلاره برو سرتو بگير زير آب ... مزدك به اين رفيقاتم بگو دست از پا خطا كنن گردنشونو ميشكونم ... به همه آب بده بخورن ... من ميرم در خونه رو قفل كنم ....
مزدك : مگه چيكار كردن ؟
درحالي كه داشتم ميرفتم به گلاره اشاره كردم و گفتم : اگه دير رسيده بودم ترتيبشو داده بود ...
رفتم در خونه رو قفل كردم كه كسي به سرش نزنه بره بيرون ... برگشتم و از مزدك يه تيكه از اون يك چهارمها گرفتم و گششو با چاقو تراشيدم تا تقريبا دو سومش موند ... بايه ليوان آب رفتم بالا ...
-- بيا بخور ... پشتش هم آب بخور ...
بهار : مرسي ...
قرص رو خورد و به رقصيدن ادامه داد ....
-- من ميرم دم ماشين مشروب بردارم ... مشغول باش ... راستي اگه ديدي كسي حالش داره خراب ميشه به مزدك بگو ....
بهار : باشه حتما ....
رفتم دروباز كردم و اومدم بيرون ويلا ... مشروب رو توي لاستيك زاپاس 206 ، به جاي جك گذاشته بودم ( خيلي جاي توپيه و عمرا كسي شك نميكنه حتما ازش استفاده كنيد )
خلاصه دهنم سرويس شد تا لاستيك رو آوردم پائين و مشروب رو از توش برداشتم و دوباره لاستيك رو جا زدم .... برگشتم توي ويلا ... ديدم كه بهار هم اومده پائين وسط بچه ها و داره ميرقصه ... رفتم تو آشپزخونه و دستم رو شستم ... مزدك داشت آب ميخورد ....
-- چي شد ؟ ديگه اورژانسي نداريم ؟
مزدك: نه پيمان هم حالش بد شده بود ... بهار اومد بهم گفت ....
-- بابا توهم ريدي با اين قرص تقسيم كردنت ....
به بهار اشاره كردم و گفتم : ديدي با كمتر از يك چهارم هم آدم توپ ميشه ؟
مزدك با خنده گفت : بابا كجاي كاري اومد به من گفت هيچيم نشده ... منم يه كم ديگه بهش دادم ....
انگار يه سطل آب يخ خالي كردن روسرم .... براي اولين بار تو زندگيم احساس كردم كه اگه مزدك رو همين الان با دستام خفه كنم ، خدمت بزرگي به بشريت كردم ....
-- من چه گناهي كردم كه گير شما ك...خلها افتادم ؟؟؟؟ مگه نديدي داره حالشون خراب ميشه ؟؟؟ ديگه الان ميزنم لهت ميكنم !
يقشو گرفتم و چسبوندمش به ديوار ....
مزدك : بابا خودم حسابش دستم بود ... يه نصف يك چهارم بهش دادم ... با اوني كه تو دادي بهش ميشه اندازه يك چهارم ديگه .....
-- آخه نفهم ... گاو بيشتر از تو سرش ميشه.... اين كه از يك چهارم هم زد بالا ....
مزدك : ااا راست ميگي ها ... ميگن آشپز كه دوتا ميشه ..... حالا چيكارش كنيم ؟؟؟؟
-- من ديگه كم آوردم ... گور پدر همتون ... برو ببين همه سالمن يا نه ....
مزدك همينطور در حال رقصيدن رفت وسط جمعيت .... تو اون تاريكي نفهميدم چيكار كردم و بالاخره يه ليوان و يكم يخ پيدا كردم و تا لبش ودكا ريختم ...
همينطور كه زير لب داشتم به مزدك فهش ميدادم يه قلپ گنده خوردم .... هنوز گرم بود و بد مزه ... ولي انگار كه با خودم لج دارم همشو يه ضرب خوردم .... مزه بدش حالمو داشت به هم ميزد كه يهو چشمم به جمعيت افتاد و بهار كه خيس عرق شده بود و حركات عجيبي ميكرد .... رفتم ميون بچه ها ... مزدك داشت با سپيده حرف ميزد و بيخيال بهار شده بود ...
-- حالت خوبه بهار ....
بهار : آره خيلي خوبه ... ميخوام تا صبح برقصم ....
-- بيا آب بخور .... آب بدنت تموم ميشه ....
بطري آب رو بهش دادم و گفتم : اگه ديدي داره گرمت ميشه بيا تو آشپزخونه و سرتو بگير زير شير آب ... منم اونجا دارم مشروب ميخورم ....
بهار : باشه ... توهم بخور بيا اينجا ....
زود رفتم تو آشپز خونه و يكم ديگه براي خودم ريختم و يه سيگار هم پشتش روشن كردم ... يكمي حالم خوب شد و منم كه خيلي دلم ميخواست با بهار برقصم رفتم و مشغول رقصيدن شدم ... يكمي رقصيديم و مسخره بازي در آورديم و مواظب بهار بودم كه حالش بد نشه .. منم حالم خوب شده بود و داغ شده بودم ... بهار ديگه داشت تو يه عالم ديگه سير ميكرد و هي دستو پاش ميخورد تو سر و كله مردم ... دستشو گرفتم و بردمش تو آشپزخونه ... تو دلم خدا خدا ميكردم كه كارش به درمونگاه نكشه .... داشت چرت و پرت ميگفت و درس نميتونست حرف بزنه ....
-- بهار بيا سرتو بگير زير آب ...
بهار : حالم بده ... حالم داره بهم ميخوره ...
-- نترس چيزي نيست ... بيا به سر و صورتت آب بزن بهتر ميشي ...
چيزي حاليش نبود و همچنان سرش رو گرفته بود زير آب ... شير آب رو بست و نشست روي زمين ... همه آرايشش ريخته بود توي صورتش ... صورتش رو با دستمال تميز كردم ....
-- بهتر شدي بهار جون ؟
بهار : نه حالم خوب نيست ...
-- آخه چرا اضافه خوردي ؟ همش تقصير منه .....
بهار : حالا چيكار كنم ؟
-- پاشو بريم تو حموم يه دوش آب سرد بگير خيلي حالت بهتر ميشه ...
به زور تا دم حموم كشوندمش ... درست نميتونست سر پاش واسته ...
بهار : تو نيا من خودم ميرم ...
-- نه حالت خوب نيست ميخوري زمين ... سرت ميخوره تو در و ديوار ...
بهار : پس اصلا نميرم ....
-- نترس بابا .... با لباس برو زير دوش ... منم رومو ميكنم اينور ... وگرنه حالت بهتر نميشه ها خلاصه راضي شد و رفت زير دوش و به ديوار تكيه داد .... آب رو باز كردم ... از سردي آب جيغ كشيد و خواست بره كنار ولي نگهش داشتم ... چند لحظه اون زير موند و بعد آب رو بستم ... شلوار سفيدش حالا خيس شده بود و چسبيده بود به پاهاش ... از زير شلوار پاهاي بلند و باريكش معلوم بود و حتي گلهاي شرتش رو هم ميتونستم ببينم ...يكم حالش بهتر شد... حوله رو بهش دادم و گفتم خودتو يكم خشك كن .........
يكم حالش بهتر شد... حوله رو بهش دادم و گفتم خودتو يكم خشك كن ......... صورتش بدون آرايش خيلي معصوم و خوشكل بود ... معلوم بود كه پوست خيلي لطيف و تميزي داره .. بر خلاف بعضي از دخترا كه اگه يه رو آرايش نكنن، نميشه بهشون نگاه كرد ! ......
بهار : خيلي سردمه ....
-- حوله رو بپيچ دور خودت ... ببخشيد بهار جون ... من واقعا خودمو مسئول ميدونم ....
بهار : نه ... حق با تو بود ... نبايد اون نصفه قرص رو ميخوردم ....
-- ميخواي يه چيزي برات بيارم بخوري ؟
بهار : جلو بچه ها تابلو شدم ؟
-- نه بابا تو اون شلوغي و زير نور فلش، من اگه باباي خودمم ببينم نميشناسم .... اصلاكسي حواسش به تو نبود ....
بهار : حالا لباسامو چيكار كنم ؟
-- تو حوله رو بپيچ دورت تا من فعلا برم يه چيزي بيارم كه بخوري ....
اومدم بيرون و رفتم به سمت آشپزخونه .... يكم خوردني پيدا كردم و با يه بطري آب برگشتم ... واقعا هم توي اون شلوغي كسي اصلا از من نميپرسيد كه تو حموم ميري چيكار ؟ ... هركي تو حال خودش بود .... در حموم رو باز كردم و رفتم تو ... روي زمين پاهاشو جمع كرده بود و تكيه داده بود به ديوار و چشماش رو بسته بود .... رفتم جلو و خوردنيها رو بهش دادم .... چشمهاش رو كه گاهي عسلي به نظر ميرسيد و گاهي سبز ، باز كرد ... نشستم و زل زدم بهش ... دوست داشتم همينجور بشينم و نگاهش كنم ... مثل اينكه خيلي گرسنه بود و همه رو خورد .... خودش هم از اين كه همه خوردنيها رو خورده بود خندش گرفته بود ...
بهار : من هنوز حالم زياد جالب نيست ... نمي خوام تو دانشگاه تابلو بشم ... اگه با اين سر و وضع خيس برم بيرو خيلي بد ميشه ....
-- اخه اينجا كه لباس اونم براي تو پيدا نميشه ....
بهار : پس چيكار كنم ؟ من حاضرم تا صبح اينجا بلرزم ... ولي بچه ها منو با اين ريخت نبينن رفتم جلو و دستشو محكم گرفتم ...
-- نگران نباش ... پاشو .... ميبرمت خونه ... اونجا لباساتو عوض كن ....
بهار : خيلي راهه كه .... تورو هم تو دردسر انداختم ....
-- پاشو اشكال نداره ... منم دوست ندارم به خاطر من تو دانشگاه تابلو بشي ...
بلندش كردم و رفتم در حموم رو باز كردم ... همه مشغول به كار خودشون بودن .....
-- بدو برو دم در ... منم الان ميام ...
بهار سريع از كنار بچه ها رفت پشت در ويلا ..... مهرداد رو پيدا كردم چون اون از بقيه عاقل تر بود ... بهش ماجرا رو گفتم و سفارش كردم مواظب بچه ها باشه و به كسي هم نگه .... كليد يدك ويلا رو بهش دادم رفتم دم در ... بهار حسابي داشت ميلرزيد .... سريع درو باز كردم و نشوندموش توي ماشين ... ذوباره درو قفل كردم و خودمم نشستم تو ماشين ....
-- ااا راستي اينجوري كه نميشه بريم .... يه لحظه فكر كدم اينجا لوس آنجلسه ....
بهار : آره خوب شد گفتي ... ميري مانتو وسايلمو بياري ؟ ... فقط ترو خدا بخاري رو روشن كن كه دارم ميميرم .....
بخاري رو روشن كردم و درجشو گذاشتم رو 30 و دوباره برگشتم و رفتم از توي اتاق وسايل بهار رو برداشتم پريدم تو ماشين و بهار مانتو و روسريشو نصفه و نيمه تنش كرد ... طبق معمول پرواز كردم به سمت شهر !

چون داستان طولانی بود ادامه رو در قسمت بعد ببیند!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
هميشه يادت باشه چيزی که امروز داری شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات. پس هميشه سعی کن قدر چيزی که امروز داری رو خوب بدونی !!!


يه روز ميميري به خاك سپرده ميشي بعد يه علف ميشي و يه گاوه مياد تورو مي خوره.بعد تورو ميرينه بعدگوه ميشي بعد من نگات ميكنم  ميبينم اصلا عوض نشدي
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار ميکنی،امروز با شاخه گلی کوچک يادم کن ،به جای سيل اشکی که فردا بر مزارم ميريزی ، امروز با تبسمی شادم کن، به جای ان متن هاي تسليت گونه که فردا در روزنامه ها برايم مينويسی ، امروز با پيام کوچکی خوشحالم کن "من امروز به تو نياز دارم ، نه فراد...........
اصفهاني ها رو از3 تا چيز ميشه شناخت: 1)بستنی ليوانی که ميخورند حتماً درش رو ميليسند! 2)هر قلپ نوشابه که ميخورند به شيشه نگاه ميکنند ببينند تا کجاش رفته 3)جلو در واي ميستند به جاي اينکه بگند بفرمايين تو ميگن حالا چرا نمي ياين تو ؟
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم

کاش همه را دوست داشتيم

کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم

کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد

کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد


يه دوست دختر مثل يه آدامسه!!!

 1.داشتن يك بسته آدامس هميشه بهتر از داشتن فقط يك آدامسه!

2.فراموش نکنين که پايان هر آدامسی سطل آشقاله پس براي هيچ آدامسی قيمت زيادی پرداخت نکنين!

3.هيچوقت آدمس نيمخرديه کسي رو به دهن نزاريد!

 4.جويدن طولاني هر آدامسی به جز بيمزّه شدنش حاطلي نداره!

 5.حسرت آدامسی که دور انداختيد رو نخوريد چون آدامس هاي خوشمزه تر هميشه پيدا ميشن!

 6.ازدواج مثل قورت دادن آدمس هست. هيچ احمقی آدمسش رو قورت نميده !!!!!!


راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه مگیر
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش ...کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد ------------------------------ تا حالا ثابت کرديم که نسبتي با خدا داريم ؟؟
وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده

چرا همه‌ي ما به دانشگاه آزاد عشق مي ورزيم؟ الف. چون اگر دانشگاه آزاد نبود ما بي‌سواد مانده و در نتيجه معتاد مي‌شديم. ب. چون اگر دانشگاه آزاد نبود پدران ما ثروتمند شده و از ياد خدا غافل مي‌شدند. ج. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مردم از داشتن الگوي موفق مديريت محروم شده و جامعه دچار بحران مديريت مي‌شد. د. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مقدار زيادي از وسايل آرايشي و لباسهاي کوتاه و تنگ روي دست فروشنده هاي آنها باقي مي ماند

منم رفتم دانشگاه آزاد به دلایل بالا!!!!!!!


رشتیه میفته زندان با قزوینیه هم سلولی میشه,میبینه قزوینیه بدجوری سرو گوشش میجنبه میاد زهرچشم بگیره میگه :اوووو آقاجان حواستو جمع کن من 12 نفرو کشتم منو آوردن اینجاها قزوینیه یه دستی میکشه رو شونه های رشتیه میگه: تو منم کشتی


جسد 20 نفر از تركهايي كه پياده از جزيره كيش به سمت حرم مطهر امام به راه افتاده بودند امروز در سواحل خليج فارس كشف شد


دو تا بچه تو مطب دكتر بودن.. يكيشون گريه ميكرد.. اون يكي پرسيد چرا گريه ميكني؟ گفت: آزمايش خون دارم ميخوان واسه آزمايش انگشتم رو ببرن يه دفعه اون پسر بچه دومي زد زير گريه گفت تو چرا گريه ميكني؟ گفت : آخه من آزمايش ادرار دارم



سوال کنکور ادبيات : جمله زير چند غلط املا يي دارد ؟ شوراي عمنيط براي جلوگيري اذ جنگ طشكيل شدح عسط

 الف) ثه                     ب)چحار                        ج) حفت                       د) ياضدح


مردان شجاع فرصت مي‌آفرينند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت مي‌نشينند . گوته


پیش فروش استثنایی پژو 206 تیپهای 5 و 6 به مناسبت میلاد آقا امام زمان
یک میلیون تومان ودیعه
هر ماه 50 هزار تومان
تحویا همزمان با ظهور آقا


درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند


وقتی این شعر رو دیدم کلی حال کردم...جدی میگم..یاد بچگیم افتادم...یادش بخیر:

خوشحال و شادو خندانم ….. قدر دنیا رو میدانم …. خنده کنم من … دست بزنم من … پا بکوبم من …شادانم ! بیایید با هم بخونیم ترانه زندگانی … عمر ما کوتاس …چون گل صحراس …پس …….


چندين ساله که دوستت دارم و دوستت داشتم.ولي هر وقت خواستم به لبات نزديک بشم،منو با نفرت زمين زدي..................... امضا:آب دماغ
يک گل خوشگل پشت ويترين گل فروشي ديدم، خواستم برات بخرمش. به فروشنده گفتم: اون گل چنده؟ گفت: اون گل نيست... آينه است!
درگذشت جان سوز، جان گداز، جان كاه، جان اف كندي، جان فورد، جان تراولتا، جان علي، جان نثار ، جان من، جان هرکي دوست داري سرکاري
اصفهانيه موبايل مي خره صفرشو مي بنده
قزوينيه داشت خودشو ميخاروند ؛ پسرش بهش گفت : بابائي اين خورده کاريها رو بده من انجام بدم دستم راه بيوفته
اولين دوره المپيک ترکها، موسوم به "ترکمپيک" با رشته هاي زير آغاز شد: - شناي با مانع، - کشتي پروانه، - پرش روي نيزه، - شيــــــــــرجه روي چمن، اسب سواري با سگ گل
اصفهانيه ميره مکانيکي، به تعميرکار مي گه: 1 قطره روغن تو موتور، 1 ليوان آب تو راديات، 1 ليتر بنزين تو باک بريز. تعميرکاره مي گه: لاستيکتم کم بادس! مي خواي توش بگوزم؟
ترکه می ره دزدی تفنگو میذاره پشت گردن يارو می گه تکون بخوری با لگد می زنم تو سرت
انيشتن: از لباس کهنه ات خجالت نکش از افکار کهنه ات شرمنده باش
زانو نخواهم زد حتي اگر سقف آسمان از قد من کوتاهتر باشد
حكومت نظامی بود ، سروانه به غضنفر می گه كه تو اينجا كشيك بده ، از هفت شب به بعد هر كسی رو تو خيابون ديدی در جا بزنش . حرفش كه تموم می شه ، تا مياد بره سوار ماشينش بشه ، می بينه صدای گلوله اومد . برميگرده می بينه غضنفر زده يك بدبختی رو كشته ! داد می زنه : احمق ! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره ! غضنفر می گه : قربان اين يه آدرسی پرسيد كه ، عمراً تا ساعت نه شب هم پيداش نمی كرد
از قزوينيه مي پرسن قزوين كجاست مي گه اگه اراده كني همين جا

زن رشتیه میره خط مقدم و برمیگرده، بهش میگن چه کار مفیدی انجام دادی؟ دست میذاره رو شیکمش میگه: یه بچه عراقی اسیر کردم


دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده »

در زندگي زودپز باش ... هر وقت جوش آوردي در كمال آرامش سوت بزن


قانون طلایی برای مشخصات یک زن خوب : قانون طلایی اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند، خوب آشپزی کند، گردگیری کند.... قانون طلایی دوم: باید زنی داشته باشید که سرگرمتان کند، شما را بخنداند، باعث فراموشی غصه شود... قانون طلایی سوم: باید زنی داشته باشید که بتوانید به او اطمینان کنید و مطمئن باشید هیچوقت به شما دروغ نمیگوید... قانون طلایی چهارم: باید زنی داشته باشید که در کنارش به آرامش برسید و از بودن با او لذت ببرید...

طرح قهوه اي ايرانسل : با شرکت در اين طرح و پرداخت ??? هزار تومان ، هر گهي که مي خواهيد بخوريد


چراغ ها رو خاموش كنين ببرمتون كربلا, چراغ ها رو كه روشن ميكنن ميبينه همه ساك به دست وايستادن, ميگه شما تركين؟ ميگن نه, ما لريم, تركا تو اتوبوسن
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
ديروز داشتم به قديما فکر ميکردم....زماني که مدرسه ميرفتيم.

يه خاطره يادم اومد خيلي باحاله گفتم واسه شما هم بگم بد نميشه...شايد خوشتون اومد

تو دبيرستان ما همه بچه ها از کلاس اول تا پيش دانشگاهي با هم بودن وهيچوقت کلاس بنديا عوض نميشد.اين کار يه خوبي داشت و خوبيش اين بود که هر سال که ما ميرفتيم بچه هاي کلاس آشنا بودن و نياز نبود که با گذشت زمان همديگرو بشناسيم.

من درسم خوب بود اما خيلي شر بودم و هميشه معلم ها از من شاکي بودن......

من و چندتا از بچه شرهاي کلاس يه گروه ساخته بوديم به نام متهم.اعضاي اين گروه به غير از من و يکي ديگه از بچه ها همه خنگ و درس نخون بودن. از اينا که سرشون درد ميکونه واسه شر درست کردن.حالا که با گروه ما اشنا شديد بريم سراغ خاطره:

ما يه معلم جبرواحتمال داشتيم که خيلي موجود جالبي بود.قدش خيلي کوتاه...خيلي لاغر و بسيار ابله

به نظر من اگه يه گاو رو ميذاشتن سر کلاس ما قدرت کلاس داريش بهتر از اين آقا بود.آخرهاي سال بود...روز بعد از چهارشنبه سوري زنگ آخر با ايشون کلاس داشتيم و حتما همتون ميدونيد کسي همه هفته ي آخر سال رو ميپيچونن...اما ما روز قبل با بچه هاي گروه هماهنگ کرديم که به بچه هاي کلاس بگيم فردا رو نپيچونن ميخوام روز آخري مدرسه رو بترکونيم.خلاصه فردا زنگ آخر تمام کلاسا خالي بود (همه فرار کرده بودن)اما کلاس ما حتي يه غايب نداشت!!!!!

اسم بغل دستي من دانيال بود يکي از شر ترين بچه هايي که تا بحال ديده بودم اما خيلي باحال و با معرفت...خلاصه زنگ آخر شد و همونطور که گفته بودم فرداي چهارشنبه سوري بود.ما از قبل صورت دانيل رو کاملا باند پيچي کرده بوديم طوري که شده بود مثل يه موميايي!!!حتي چشماش هم ديده نميشد با خودم گفتم اگه يارو اينو ببينه ميفهمه ميخوايم مسخره بازي در بياريم دهنمونو.......اما اينطور نشد يا اگر هم فهميد به روي خودش نياورد

معلمه اومد سر کلاس يه دفعه خشکش زد(چون هميشه بچه ها زنگ اين آقا رو ميپيچوندن و فوقش ?? نفر بچه خر خون سر کلاس باقي ميموند اما اون روز همه بودن)همون موقع فهميد چه بلايي قراره سرش بياد....? دقيقه گذشته بود که ديدم سيروس زد به شونم و اشاره کرد به کيفش که گذاشته بود بين پاهاش و زيپ کيفش باز بود(سيروس يکي ديگه از بچه هاي گروه بود که ميز جلوي ما مي نشست)....توش يه بسته طرقه بود و يه قوطي که بعدا فهميدم توش بنزين داره...خشکم زد گفتم ميخواي چيکار کني؟؟؟گفتش ساکت باش بعدا ميفهمي...گفتم يه وقت خر نشي طرقه بندازيا!!اخراجمون ميکنن.گگفتش تو کاريت نباشه من ميدونم چيکار ميکنم.

راستي بگم که ميز ما کنار ديوار وکي مونده به اخرين ميز کلاس بود.همه داشتن واسه خودشون حال ميکردن....يکي با گوشي نويز پخش ميکرد...يکي صدا در مياورد...يکي جيغ ميزد(به خدا صداي جيغ ميومد)..اما چون روز آخر مدرسه بود معلمه نشسته بود رو ميزش و داشت به بد بختياش فکر ميکرد که يه دفعه يه صداي فوق الهاده بلند تو کلاس پيچيد.....پيچيدن صدا همان و افتادن معلم ترسوي ما از رو ميز همان و خنده بچه هاي کلاس ما که همينطوري خنده شان ميگرفت چه برسه به اينکه معلم جلوي چشمشون از رو ميز بيوفته زمين........

معلم ما از رو زمين بلند شد اما هنوز مبهوت بود که چي شده!!!!!!تا ?ـ? دقيقه رنگش مثل گچ بود....حالا مگه بچه ها خفه ميشدن؟؟؟ من وحشت کرده بودم اما سيروس خان عين خيالش نبود که بعدا فهميدم آقا مست بوده و هيچي حاليش نبوده

معلمه بنابر پيشينه سابقه ما اومد طرف ميزهاي ته کلاس و به سمت ميز ما.

معلم:کار کدوم کره خر بود

سيروس:آقا ما چه ميدونيم..از اينجا نبود

معلم:من که ميدونم از اينجا بود..خودتون بگيد به نفعتونه اگه خودم بفهمم مادرشو........

دانيال از زير باند:اين چه طرز حرفه زدنه؟ميگن از اينجا نبود بگو باشه ديگه(دانيال چون سال دوم رياضي ? رو پاس نکرده بود سال سوم درس جبر رو واحد نداشت و چون خيالش راحت بود که مستمر نداره هميشه اينطوري با معلمه حرف ميزد)

معلم:تو خفه شو..من که ميدونم همش زيره سر تو و دوستاته..اصلا اين چيه بستي به سرت؟

دانيل:آقا ديشب نارنجک خورد تو صورتم

تا اينو گفت من بلند خنديدم چون يه بچه ? ساله هم ميدونه برخورد نارنجک با صورت مساوي با متلاشي شدن صورته

معلم رو به طرف من:پس کار تو بود بيا بيرون تا بهت بگم

من تا بلند شدم يه دفعه از اون ور کلاس يکي داد زد ولش کن مرتيکه مادر ج.ن.د.ه.

معلمه همين که اينو شنيد برگشت به سمت پشتش و دنبال صدا منم تو دلم به پسره  گفتم دمت گرم

معلمه داشت اونور دنبال طرف ميگشت و همينجوري فحش ميداد که ديدم آقا سيروس که پاتيله پاتيله بنزين رخته رو ميزش و با فندکي که هميشه تو جيبش بود ميزو آتيش داده و از خنده سياه شده حالا ميز آتيش گرفته بود و تلاش ما براي خاموش کردن ميز بي نتيجه بود که يدفعه يکي داد زد آقا آتـــــــــــــيش

معلمه مثله گربه از اينور به اونور ميپريد.....با هر بدبختي که بود ميز خاموش شد اما معلمه که ديگه گريه ش در اومده بود رفت مدير رو صدا کرد و مدير که قبلا هم گروه ما رو ميشناخت گفت ما ? تا با کيف بريم دفترش....خودش جلوي در واستاده بود و هرکي رد ميشد يه لقد نوش جان ميکرد!!!!!

رفتيم بالا تو دفترش که گفت همه کيفهاتون رو خالي  کنيد رو ميز.....

کيف همه چيز خاصي نداشت اما از کيف سيروس يه شيشه اتانول پيدا کرد

مدير:اين چيه؟

سيروس:آقا الکله

مدير:حالا واسه من الکل ميخوري؟

سيروس در حالي که ميخنديد:آقا مگه الکل رو ميخورن؟؟؟((ميخواست تيز بازي در بياره))

مدير:با دهن ها کن ببينم دهنت بو ميده يا نه؟

ها کردن سيروس همان و بوي گند الکل که تو فضا پيچيد همان و کشيده محکمي که مدير زد به سيروس همان!!!!!

سيروس:واسه چي ميزني؟

مدير:پدر سگ به من دروغ ميگي؟اخراجت ميکنم

خلاصه ما تعهد داديم اما سيروس بد بخت اخراج شد........

Image and video hosting by TinyPic

 

 

اگه نظر بدید خاطرات باحال تری دارم که میگم واستون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
لزومی نداره

همیشه به این فکر کنم که کسی رو دوست دارم

ورق بر میگرده!

از امروز

این منم که دست نیافتنی می شم!!!

 

دلم تنگ شده برای پاییز....میخوام توی تراس بشینم ریختن برگهای زرد رو توی حیاط خونه ی قدیمی و متروک بابابزرگ تماشا کنم.دوس دارم اینقدر برگ بریزه که حیاط پر بشه...چه فازی میده

پ.ن۱: پاییز فصل خیلی با حالیه به قولی فصل عشاقه!!!

پ.ن۲:همه فصلها رو دوس دارم.

پ.ن۳:قهوه  هم تو ماه رمضون خیلی میچسبه!!!نه؟امتحان کنید...راستی مگه قهوه روزه رو باطل میکنه؟فکر نکنم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
الان که دارم اینا رو مینویسم ساعت ۲ نصفه شبه.همه خوابند و دارن توی خواب چیزهایی رو میبینن که یه روزی آرزوی اونو داشتن اما الان حتی به خودشون اجازه ی فکر کردن به اونا رو هم نمیدن

امشب توی زندگی من شوم ترین شب بود....عشق پاک من نسبت به لیلی رویاهام از بین رفت

همیشه با خودم فکر میکردم چرا مردم عشق واقعی رو محال میدونند اما امشب فهمیدم!!!

تازه میفهمم وقتی میگن کاره دنیا بر عکس یعنی چی؟؟ میخوام عشق رو توی خودم بکشم...........چقدر با شکوه لحظه ی مرگ عشقی پاک به دست عاشقی شکست خورده.

حالم از هرچی عشق و عاشقی به هم میخوره.....میخوام بر عکس همیشه کار کنم

دوست دارم اینقدر توی شهوت و هوس آلوده بشم تا بترکم.دوست داشتم با لیلی داستان هایم جاودانه میشدم ام حالا میخواهم شب را تا صبح کنار فاحشه ای بگذرانم که کودکش را با دارویی قوی خوابانده تا مزاحم عشقبازی ما نشود

میخواستم با معشوقه ام زیر باران پیاده روی کنم اما حالا میخواهم فقط  با مشروبات الکلی سر خودمو گرم کنم تا یادم بره چه فاجعه ای توی قلبم رخ داده

غرق در سکوتی روحانی در سالهای متمادی

صورت های خموش و تاریک حاشیه ی راه را می سازند

نوری پوسیده و گندیده در سفری دور و دراز

چرا من هیچگاه نتوانستم به عروسم برسم

صورت های متعفن تمام راه را گرفته اند

خداوندی مرده در انتهای راه

صورت تو دریده و بی روح است

و راه بسته است همینک تا ابد

صورت اشکبار من حاشیه ی راه را می سازد

من در خوابم با رویایی تاریک از عروسم

و روح یخی من مشغول عبادت است

راه را به من پس بده...

ازعشق دوری نکنید ولی با آن ، آنگونه رفتار کنید که با یک شیاّد رفتار می کنید - همواره منصف باشید

هرگز به چیزی آن مقدارعشق نورزید که نتوانید شاهد مرگش باشید...ازافسوس و ترحّم بگریزید زیرا اینانند که " نیرومند " را از پای در می آورند.از این به بعد میخوام تبدیل به یک جاور بشم که فقط پوسته ای از انسان داره....اینجوری راحتترم.به این نتیجه رسیدم که اساسا احساس چیز خیلی بی خودیه و به آدم ضرر می زنه مثلا اگه آدم دلبسته نباشه به کسی هیچوقت دلش نمی شکنه اگه غرور نداشته باشه هیچوقت خورد نمیشه اگه غیرت نداشته باشه هیچوقت اذیت نمیشه و.... حالا اونور قضیه رو ببینید غرور داشتن من چه سودی واسم داره؟عشق من واسم چه سودی داره

خدایا دنیای تو مثل یه زیر سیگاریه کثیفه و ما مثل سیگار توش می سوزیم و هر چه بیشتر گریه کنیم خاکسترمان لجن می شود

وقتی دفتر خاطراتمو ورق میزنم چشمم میخوره به یه عالمه معادله ی اصم!

تو یه صفحه نوشته بودم: تو دیگر برای من برترین لذتها نیستی، زیرا این تمنای من بود که سرسختانه ترا در نظرم موجودی فرشته آسا جلوه میداد!

میخوام پیروز باشم.....دوست دارم به جهان حکومت کنم....امپراطوری شایسته ی من....با حرمسرایی بزرگ و زیبا...شهوت سرایی به بزرگی قلبم با زنانی به زیبایی احساسم

دلم میخاد همه رو زیر پام له کنم....غرور همه رو بشکنم....چقدر با شکوه وقتی پدری جلوی کودک خردسالش کتک بخوره یا وقتی بچه ای بفهمه مادرش فاحشه ای بوده که تا بحال کنار هزار تا کس و ناکس شب رو به صبح رسونده

یه صدایی از تو قلبم میگه:به آنان بگو، من آمدم ولی هیچ کس پاسخم نگفت!

احتیاج به متلاشی شدن دارم!

گاهی وقتا دلم واسه بچگی هام تنگ میشه....من تا همین ۳ـ۴ سال پیش خونمون شهرک غرب بود یادش بخیر عصرا میرفتیم پارک فدک با مامان و بابام....چقدر دلم واسه اون همه سادگی تنگ شده

کی میدونست مارک لباس چیه؟مارک کفش چیه؟اما الان غرق شدم توی پوچی دلم خوشه که لباسم مارک داره.اما این رو به چه بهایی بدست اوردم؟به بهای از بین رفتن سادگیم....حیف

آدم ها میترسند بزرگ ترین رویاهایشان را تحقق بخشند چون یا فکر میکنند که لیاقتش را ندارند، یا اینکه نمیتوانند از عهده اش بر آیند!

از حالا به بعد این منم که به تقدیرم فرمان میدم! میخوام رنگ چشمهای زندگیمو خودم انتخاب کنم!میخوام به کثیف ترین آدم جهان تبدیل بشم...خودمونیم ها چه حالی میده

من خدا رو خیلی دوست دارم ولی یه تصمیم گرفتم! دیگه تو زندگیم حتی از خدا هم چیزی نمیخوام! اون منو آفریده و به من سلامتی داده و یه قدرت تفکر عجیب که باهاش حتی میتونم دنیا رو عوض کنم و قدرت اختیار! پس دیگه ازش طلبکار نیستم! اگه خودش دوست داشت بهم حال بده بحثش جداست ولی قسم به خودش که دیگه به این سادگیا واسه خودم هیچی نمیخوام ازش!هیچی!

حالا من یه آدم دیگه شدم! با اراده ای قوی تر از قبل و افکاری به مراتب بزرگتر از دیروز...میخوام از همین حالا بزرگترین موفقیت ها رو بدون اینکه به سمتشون برم به طرف خودم بکشونم

کاش اون کسی که توی خوابم بود وجود خارجی داشت! اون وقت ول کنش نبودم..کاش همیشه خواب بودم وخواب میدیدم...دیوونه میشم وقتی از خواب بیدار میشم و میبینم همه ی چیزهایی که میدیدم خواب بوده...وقتی بچه تر بودم و از خواب بیدار می شدم دوباره میخوابیدم تا شاید ادامه خوابم رو ببینم اما حیف که ما ادم ها فقط توی خواب به آرزو هامون میرسیم

شاید دیگه خیلی به خودم سخت نگیرم زندگیو! اینجوری بهتر میگذره! میخوام

منحنیه زندگیمو از روی نمودار مکان - زمان بیرون بیارم و مکانیک فکرمو تغیر بدم

 نه خوابم میاد!

نه خوابم میره...

من معلقم وسط خواب و بیداری و شهوت نوشتن تمام وجودمو گرم کرده!

نمیترسم از بی گدار به آب زدن و انتخاب واژه هایی که شاید کسی دوستشون نداشته باشه!

میخوام احساساتمو برهنه کنم و ببینم چقدر بلدم با کلمه هام دل ببرم!

منکه دیشب نخوابیدم ولی از صبح تا عصر که خواب بودم همه اش خواب کسی رو میدیدم که

آرامش ولرمی رو تو بسترم جاری کرده بود!بیشتر از ده بار بیدار شدم و از ترس رفتنش باز چشامو

بستم و این بار بر خلاف همیشه تا چشامو میبستم دوباره خودمو در آغوشش میدیدم و چقدر خواب

خوبه! کاش خوابم تا ابد ادامه داشت و تو همونجوری تو خواب من خوابیده بودی....

نیچه میگه خوابیدن سخت ترین کار دنیاست، برای انجام آن باید تمام روز را بیدار بمانی!

من تمام شب رو بیدار میمونم! به این امید که صبح بشه و همه چشماشونو باز کنن! نمیخوام کسی

همزمان با من خواب موجود دوست داشتنیه خیالاتمو ببینه! بعد من چشمامو آروم میبندم و به این فکر

میکنم که این بار یادم نره که وقتی تو خوابم اومدیو بغلم کردی بهت بگم که چقدر دوستت دارم!

و تو این فکرم که چشمام نرم نرمک بسته میشه... و احساس میکنم قرار نیست حالا حالا ها بیای دوباره!

آنچه شما عشق می نامید، دیوانگی هاییست کوتاه. و زناشوئی شما حماقتی دراز است که به دیوانگی های کوتاه پایان میدهد

" زمانی که آه کشان میگویی:

عزیزم! تو همه چیز زندگی منی،

و او مهربانانه در گوشت زمزمه می کند:

محبوب من! ما تا ابد از آن همدیگر هستیم،

حتم داشته باشید

که یکی از شما، دروغ گویی کثیف است! "

" بهتر آنست که انسان بر دوزخ حکم براند تا در بهشت خدمتگزاری کند! "

دیگه بسه هرچی خندیدم و خندیدید...بهتر نیست کمی گریه کنیم؟؟ مترسکی بی جان به دور از همهمه ی زندگی ماشینی و دورغ و فساد و کثافتی که ما درون آن گرفتاریم دارد یک فنجان قهوه میخورد

ما آدمها مثل کرمهایی منفور و کثیف هستیم که در گناهان روزمره ی خود میلولیم..

چرا هیچکس یک کرکس را برای افطار به خانه اش دعوت نکرد؟؟

من شنیدم صدای گریه کودکی را که آهسته زیر لب می گفت:خدایا مادرم مریضه یه کاری بکن خوب بشه....اما همه ی ما فقط به فکر کثافت کاری خودمان بودیم

سایه ام صدایم میزند

راستی کسی تا به حال برای یک دلفین آواز خوانده؟؟

تو رفتی !

روح من در وجود تو جا ماند .

من تمام شدم و بی تو آغاز شد . . .

اینجا پایان است !

پایانی تلخ بر یک شروع بی طعم

و یک آغاز تلخ تر بر یک پایان ناپیدا . . .

من تو را از یاد برده ام . . . .

همانگونه که زندگی را . . . .

کاش کشتن جرم نبود؟اونوقت اینقدر میکشتم که دستام از کار بیافتن و جونی واسم باقی نمونه؟

دوست دارم یک نفر از من التماس کنه که نکشمش و من با شقاوت اون رو مثله یک سگ باshoot gun تیکه تیکه اش کنم و دود سیگارم فضا رو پر کنه

چرا Sms میزنیو مهمون می کنی Miss Call منو ؟ برم بسوزونم از دستت سیم کارتمو؟

حقیقتی در عالم وجود ندارد و عدالت بی معنی ترین کلمه ایست که تا امروز بشر وضع کرده است...

من  استعداد کشتن رو در وجودم حس میکنم میخوام تنفر رو لمس کنم با تمام ذرات وجودم

میخوام در حالی که نفس نفس میزنم با دندونهام گلوی یک نفر رو جر بدم...با خونش صورتم رو طراحی کنم...طرحی از عشق...طرحی از مرگ

میخوام بشم مثل مرلین منسون....چیه؟مسئله ای هست؟

به ته سیگار له شده ام نگاه می کنم ته زیر سیگاری...

منم همین جوری تو زیر سیگاریه زندگیم سوختمو له شدم... چه تشابه عمیقی!

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 3:34 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
((سلام من دنبال یه دختر خوب میگردم برای دوستی اینم شماره 09356261947اسمس یا زنگ بزن در ضمن خودمم 20سال دارم))

اين پيام رو يه بنده خدايي به نام محمد گذاشته بود توي نظرات وبلاگ كه خودتون هم ميتونيد ببينيد

با خودم گفتم اين ديگه چه نوع دوست پيدا كردنه؟؟ولي دمش گرم كلي خنديدم.....مرسي اعتماد به نفس

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

اگر با خونسردی گناهان کوچک را مرتکب شدیم ٬ روزی میرسد

که بدترین گناهان را هم بدون خجالت و پشیمانی انجام میدهیم . . .


شكسپير : خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد


یه ترکه میره داروخانه کا-ندوم بخره ٬ داروخانه شلوغ بوده اعصابش خورد میشه داد میزنه میگه : بابا یه کا-ندوم به من بدین مریض من مُرد !!!!
طبق اصل بقای انرژی هر گوزی در گرمای جهان تاثیر گذار است ، پس برای کودکان سیبری و آلاسکا از صمیم قلب بگوزیم !!!

خصوصیات فیلم های ایرانی :

۱. اول فیلم رو ببینی آخرش مشخصه !

۲. امکان نداره تو فیلم دو نفر عاشق هم نشن !

۳. صحنه های تصادف رو نمی بینی فقط صداش میاد !

۴. زنهای تو فیلم با یه استفراق حامله میشن !!


سلام ، شنیدم پنج شنبه جشن نامزدیته ، خیلی خوشحال شدم . تبریک میگم.
.
.
.
.
.
.
ستاد پیشگیری از افسردگی دختران ترشیده !


براي شنيدن صداي كه دوستش ميداري همين لحظه هم بسيار دير است، افسوس خواهي خورد زماني را كه آن سوي سيم ها كسي بي احساس ميگويد: برقراري ارتباط با مشترك مورد نظر مقدور نمي باشد !!!!
دوستي من و تو مانند ميخ طويله ست كه هيچ كره خري قادر به كندن آن نيست
رشتيه از دخترش ميپرسه: ببينم شبا ميري صبح مياي، کجا ميري؟ دختر: ميرم خونه دوست پسرم، مسئله ايه!؟ رشتيه: نه، فقط ميخواستم بگم به درس ات لطمه نزنه

يه بار يه قزوينيه تو صف آخر نماز جمعه وايساده بوده...

تو ركعت آخر يه كم از بقيه زودتر پا ميشه بعد ميگه:

خدايا من به خاطر اين 2 ركعت نماز سزاوار اين همه نعمتم؟!!!


تركه اسم پيغمبر(ص) يادش ميره، ميگه: بر جمال پاك پدر خانم حضرت علي(ع) صلوات!!!
Loading... ████████████▒ 98% Loaded In My Heart... ♥♥♥ I Love You ♥♥♥ :x

عشق تو توی قلبم مثل افغانيه که از ايران بيرون نمي ره!!!


يکي دلش واسه ماهي مي سوزه يکي واسه ماهيگير
ولي هيچکي دلش واسه تو که سر قلابي نمي سوزه!


دوصت دارم با ص صابوني تا همه تو كفش بمونن


شما برنده ی ۱۰کیلو شمش طلا شدید.برای دریافت اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه کنید:

.

.

.

http://www.ridanbarat.com


سبز ترين سبزه ها تقديم توباد. . .
.
.
.
.
سازمان پخش علوفه دام


هر وقت به قیافه تو نگاه میكنم به شوخ طبعی خدا پی میبرم !
دختره به یه پسره میگه اگه منو بوس كنی واسه همیشه برای تو میمونم پسره میگه: ممنونم از هشداری كه بهم دادی

وقتی فکر میکنی که به چه فکر میکنم ٬ دوست دارم فکر کنی که به تو فکر میکنم . . .


مهم نیست که چند بهار زندگی میکنیم ، مهم اینه که بهاری زندگی کنیم . . .

تو اخبار 50 سال دیگه چی میگن؟

* با سلام و صلوات بر محمد وال محمد... (و بعد از قراءت سوره بقره) اخبار امشب را به صمع و نظرتان میرسانیم.

* قیمت هر سکه طلا امروز دربازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتادو نهمین مدل پژو با نام پژو ایکس دی اماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول انتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز ان هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیلتر نشده اند به سه عدد رسید.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت .علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خدا حافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت به قولی.

* دولت موفق شدنرخ تورم را کاهش دهد وآن را از 63% به 62.5 درصد برساند.

* یکصدو شصت وسومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصدو سی ودومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود .

* به علت اتمام ذخایر نفت وگاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح واصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد.

* رئیس سازمان حمایت ازحقوق مردان خواهان نقش ومشارکت بیشتر از سوی مردان در فعالیتهای اجتماعی شد وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد ودیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد

* به علت برخی مشکلات و نواقص چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد .

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون میتوانستند یک اتومبیل بخرند.

* روءسای جمهوری اسلامی انگلیس وجمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن وعدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5ماه افزایش می یابد.

70* در صد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالی است که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد

* از این به بعد صدا وسیما برای انتخاب مجریان زن مسابقه ملکه زیبایی بر گزار می کند.

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

 * مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

*شرکت ایرباس طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده.

* دیروز برای اولین بار یکی از خوانندگان این وبلاگ نظر خود را نوشت در این حال تعداد بازدید کنندگان به 2عدد رسید که در 15 سال گذشته بی سابقه بوده

منبع رو مینویسم دلت نشکنه!!

سین مثل سلام منبع این اخبار بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
اگه ديدی يه سوسک پشت و رو افتاده و دست و پا ميزنه ، فکر نکن که با چيزی زدنش، يا داره ميميره ! اون داره . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به قيافت ميخنده !


دو راه برای خانم مهندس شدن هست : 1 - اینقدر درس بخونی تا خانم مهندس شی . 2- یه شوهر مهندس پیدا کنی !


میدونی فرق من با برف چیه؟ برف میادو به زمین میشینه ولی من همین جوری به دل میشینم ! مگه نه !!!


جوجوی من می شی؟ تا من پیشی بشم بخورمت؟


خر بالدار تاحالا ديدي؟ صد درصد نه. پس خيال پرواز رو از سرت بيرون كن


ببخشید لنگه کفش من خونتون جا نمونده؟
امضا:سیندرلا
.
.
.
(طرح پیدا کردن شوهر برای دختران دم بخت)


هرچي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم ميکنن هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ ميگن هر چي قلبتو آسونتردر اختيار بذاري راحت تر لهش ميکنن پس نتيجه ميگيريم تو همين که هستي باش،چون اگه تغيير بکني خيلي ضرر مي کني!!!


یه نفر رشته‌اش دامپروري بوده، روش نميشده به كسي بگه. يكي ازش مي‌پرسه: رشته‌ات چيه؟ ميگه: دامپيوتر، گرايش پشم افزار!!!


يه بار دو تا سوسك به هم مي‌رسند. يكي از اون يكي مي‌پرسه: ببينم تو اتاق شما هم دانشجو پيدا مي‌شه؟!


ترکه ميره از ملاي محل ميپرسه: ببخشيد حاج آقا، با کفش ميشه نماز خوند؟ حاج آقا ميگه: نه برادر، نميشه. ترکه ميگه: ولي من خوندم , شد


دیروز با یک دسته گل امده بود به دیدنم با یک نگاه مهربون همون نگاهی که سالها ارزو شو داشتم و از من دریغ می کیرد گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاهش کردم .. وقتی رفت سنگ قبرم از اشکش خیس شده بود


زندگی زيباست نه در رويا...

بوسه زيباست نه براي هوس...

پرنده زيباست نه براي قفس...

دوست داشتن زيباست نه براي لمس کردن براي حس کردن

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
 

احمدی نزاد:پیشنهاد بازی در نقش حضرت یوسف را رد کردم


به ترکه میگن با خجالت جمله بساز میگه:.......۰۹۳۶


بابا به بچش میگه پسرم میدونی ناپلئون وقتی هم سن تو بود شاگرد اول کلاس بوده بچه میگه بابا شما میدونستی ناپلئون وقتی هم سن شما بوده امپراتور بوده!!!!!


ترکه می ره دانشگاه به 2 دلیل می فهمن ترکه

۱:سامسونتش رو می ذاشت تو زنبیل

۲:وقتی استاد تخته رو پاک می کرد اونم دفترش رو پاک می کرد


محبوبيات قزوين: 1)محبوبترين خواننده: حامد حاکان 2)محبوبترين مکان:دُکان 3)محبوبترين ماشين: پيکان 4)محبوبترين فوتبالست: اّليور کان 5)محبوبترين سازمان: حمايت از کودکان 6)محبوبترين شهر: اردکان 7)محبوبترين حيوان: پليکان 8)محبوبترين محصول شيشه: استکان


يادت باشه تعطيلات به زودي تموم ميشه وبعدشم درس و مدرسه امتحانات انتظارت را ميكشند(ستادكوفت كردن تعطيلات تابستاني)

تا دنيا دنياست تو بمون كنارم / من هيچ كسو غير تو دوست ندارم
تا دنيا دنياست دل من فداته/ اون دلي كه عاشقه خنده هاته

عيد فطر همه اصفهانيا بيرون خوابيده بودن ازشون مي پرسن چرا بيرون خوابيدين ميگن واسه اينكه پول فطرمون بيفته گردن شهرداري

برنامه كودك قم: آخوندصورتي .آخوندودوستان .آخوند شجاع .آخوندريزه .منبرسحرآميز.اکبر طلبه اي در مزرعه. آخوند لنگ دراز.عمامه قرمزي و پسرخاله.آخوندهاي نينجا 

 


یارو خودشو به حرم خمینی زنجیر کرده بوده، رفیقش می بینش بهش میگه اینجا چیکار میکنی؟ یارو میگه سرطان گرفتم، اومدم شفا پیدا کنم. رفیقش میگه: ای بابا! باید بری حرم امام رضا اینجا فقط برای اسهال استفراغه !!!


دوستت دارم
 ...
 ...
به اندازه تمام مدال هاي المپيک ايران!


خواننده تو عروسي ميگه: خانوما، آقايون، دستا بالا، مي‌خواهيم بريم بندر! ترکه داد ميزنه: كجا؟ ما تا شام نخوريم هيچ‌جا نميريم!!!

ستاد تبصره 13 اعلام كرد: اگر بنزينتون تمام شد تو باك ماشينتون بشاشيد چرخش مي چرخه از چرخ مملكت كه بدتر نيست ريدن توش بازم مي چرخه


رشتيه به دوستش: يه جا بلدم شام ميدن! مشروب ميدن!
ترياک ميدن! آخرش هم 30000 تومن ميدن!! دوستش ميگه: کجاست؟!! ميگه: خودم نرفتم زنم رفته بلده!!!


يك شب تلويزيون یه  فيلم سينمايي رو گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلويزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن!
پسره رو ختنه می کنن می گن باید دامن بپوشی. می گه نامردا مگه چقدشو بریدین؟
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
سلام دوستان دلم براتون تنگ شده بود

راستش هفته ي پيش ميخواستم خود كشي كنم رفتم تو حموم و شير آب رو باز كردم و تيغ رو برداشتم كه بكشم رو رگم يه دفعه ياد شما افتادم!!!!گفتم من اگه بميرم كي اين وبلاگ رو اداره كنه؟؟ كي دوستام رو بخندونه؟؟تازه ياده يه شعر خيلي با حال افتادم كه ميگه:

فقط من از اينجا ميرم فكر نكنم چيزي بشه////نه آسمون زمين مياد نه ابري باروني ميشه

بنابراين ديگه بيخيال شدم الان هم با كلي جك جديد برگشتم !!!!!!ولی اگه یه روز مردم شما ناراحت نشید

پرواز را به خاطر بسپار///پرنده مردنیست

يكي از دوستان گفته بود توي جكها از قوميتها نام نبرم......چشم من تا جايي كه بتونم از قوميتها استفاده نميكنم

ممنون از نظراتتون


فرستنده: من
دليل: محبت
هدف: خوشنوديت
نتيجه: 1۶ تومان ضرر فقط به خاطر تو


ميخواستم برات بميرم
اما خودت كه مي دوني پهلوانان هرگز نمي ميرند !

در پی نتیجه نگرفتن در المپیک اعلام شد قهرمانان اصلی شهدای اسلام و انقلابند!!!


متلک سال 87 : هندونه بيار قاچ کنم لباتو بيار ماچ کنم


غضنفر زنگ می زنه ثبت احوال می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله... می گه من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید


ديشب سر شام برق ما رفت که رفت
اوضـــاع من و عيــال من شد هشـلفت !
در سر ســفره چراغ گردســـوزی بنــــهاد
يعنـــی به ميان سـفره مان آمده نفت !!!


سلام از برنامه 90 مزاحمتون میشم می خواستم بگم شما بهترین گل سال انتخاب شدید!

میگن : گوشه آسمون نوشته ٬ هرکی یارش خوشگله ٬ جاش تو بهشته . خدائیش چه شانسی داریاااااا  مفتی مفتی داری میری بهشت !!!


ماه رمضان بر تو ای دوست گلم که دم افطاری تخته گاز داری میری خونه مبارک باد..

.

.

.

 *جمعیت مبارزه با سوء تغذیه شدید*


ماه رمضان ماه صفا ، تعطیلی ، پرخوری ، بیکاری و سیگار بعد از افطاری و تماشای سریالهای سرکاری مبارک باد


ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!
عيد فطر مبارك( رصدخانه ی اردبیل )
دولت برای کاهش قيمت تخم مرغ به خروس های ولگرد وام ازدواج ميدهد !!!

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیست دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست، اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!


اگر می خوای ارزشت را نزد خدا بدانی ، نگاه کن ببین ارزش خدا نزد تو در وقت گناه چه قدر است ؟


به غضنفر ميگن با آش جمله بساز ميگه محمدي اش صلوات !


مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفترش سیاه می کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد!


آلبرت انيشتين ميگه: عشق مثل ساعت شني ميمونه همزمان كه قلبتو پر مي كنه مغزتو خالي مي كنه.
البته واسه اونايي كه مغزشون پره! تو راحت باش...

عشق تو توی قلبم مثل یه افغانی می مونه که از ایران بیرون نمی ره


فردا روز جهاني هواي پاك است، يه فردا رو نگوز جون مادرت!

شترها چهار دسته هستن:
1. شترهايي كه در خواب پنبه دانه مي بينن
2. شترهايي كه با بارشون گم مي شن
3. شترهايي كه در خونه ها مي خوابن
4. شترهايي كه اس ام اس مي خونن


غضنفر میره توالت، زنش زنگ می زنه میگه كجایی؟ غضنفر میگه خونه بابات! زنش میگه همون جا یه چیزی بخور بیا من چیزی درست نكردم!


يه خسيسه تو خواب می بینه به یه فقیر 1000 تومان داده. بلند می شه می گه: عجب کابوسی بود!
غضنفر میره مکه سرش تو حجرالسود گیر میکنه ميبينه اون تو تاريكه, میترسه میگه: خدایا منو نخور!

از غضنفر می‌پرسن: از کدوم شبکه بیشتر خوشت میاد؟ میگه: شبکه سه! میگن چرا؟ میگه: آخه روش عکس سه تا نون بربریه!


لپتو بیار جلو
1
2
3
4
5
تا 100 هم بشماری از بوس خبری نیست!


بچه: مامان! شاهزاده رویاها با اسب سفید یعنی چی؟ مامان: یعنی یه خری مثل بابات!
غضنفر سوار موتور بوده، نامزدش رو هم ترک موتور سوار کرده بوده. دختره می گه: چشمات مال منه، قلبت مال منه، عشقت مال منه... یه دفعه غضنفر توقف می کنه، دختره رو پیاده می کنه، می گه: اگه بخوای همین جوری پیش بری حتماً می گی این موتور هم مال توه!
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

با خدا آشتی کردم


دلم هوای مردن کرده

میخوام خود کشی کنم من که از این دنیا خیری ندیدم

شاید اون دنیا بهتر باشه

زندگی یکنواخت وجود نداشته باشه بهتره

اگه تا هفته ی دیگه مطلب جدید ننوشتم واسم فاتحه بفرستید

خداحافظ

دنیا دروغ نازنین..........

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط ابلیس| |


ترکا يه نفرو محکوم به اعدام در اتاق گاز مي کنن . وقتي مي برنش مي بينه اتاق سقف  نداره . ميگه : اين چه اتاق گازيه که سقف نداره ؟ ترکا مي گن : کپسول گاز که خورد  تو سرت مي فهمي


ماه مبارک رمضـان بر همه ي مـسلمين جهـان مـبارک باد
 حتي تو عزيزم که اصلاْ روزه نمي گيري!!


ماه رمضانه یه وقت جایی نری که پیدات نکنم . آخه دارم دنباله ۶۰ تا گدا میگردم !!!روتو حساب کردم!!!!!


اگر مایلید با یک انسان عقب افتاده ازدواج کنید، موارد زیر را به خاطر بسپارید:
...
...
...
خاک بر سرت! مگه مایلی؟


یارو میره سمعک بخره، فروشنده میگه: همه جورشو داریم، 1000 تومنی تا 1000000 تومنی.
یارو میگه: 1000 تومنی اش چه جوری کار میکنه؟
فروشنده میگه: این اصلا کار نمیکنه فقط چیزی که هست وقتی مردم اینو میبینن، بلندتر حرف میزن
يه روز يه تركه داره راه ميره ميخوره به جنازه يه روباهه
يه نفس راحت ميكشه ميگه : خوب شد مرده وگرنه گولم ميزد

من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد.
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم.
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد


خسته ام.خسته!

خسته از این همه نیرنگ و فریب

خسته از این ادم های نا امید

خسته زین باورهای فرسوده

خسته از این کارهای بیهوده


خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهايي كه بي تو شب ميشود و شبهايي كه باز هم بي تو ميگذرد تا كه طلوعي و غروبي ديگر بيايند و باز هم گذر زمانها كه بي تو ميگذرد ...! ميگذرد ...! ميگذرد و باز هم ميگذرد ...!

عشق از نگاه مردم:

عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموسي زدي؟!
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت کنه)

عشق از ديد يک رياضيدان: عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول!
(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم)

عشق از ديد رحيم گوشکوب بقال سر کوچه:
والا زمان ما عشق مشق نبود. ننمون رفت اين فاطي اتوماتيک رو واسمون گرفت!
(جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟)

عشق از ديد مرتضي ايدزي (در زندان): اوچيكتيم عشقي!
(جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم)

عشق از ديد ننه بزرگم:
نزن ننه اين حرفارو! راستي اين دختر بتول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه!
(جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ...)

عشق از ديد دوست دخترم: عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه جراحي دماغمو نميدي؟! واسه ناهار هم بريم سورنتو... ناديا و دوستشم ميان... دوست ناديا واسش يه ماتيز گرفته! تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري؟!
(جمله عاشقانه: عزيزم گوشي سوني ميخوام... راستي دوستت هم دارم!)

عشق از ديد غلام شوفر: رادياتور عشق من از برايت جوش آمده! باور نداري بر آمپرم بنگر!
(جمله عاشقانه: عزيزم دوست دارم! بووووو بوووووو بوووووغ)

عشق از ديد دختراي ترشيده: خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم؟!
(جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم ???? تومن نذرت كه بياد خواستگاريم)

عشق از ديد ارازل و اوباش (جوات): عشق مشق سرش گرده! خونه خالي نداري؟
(جمله عاشانه : بوووق... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟)

عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه؟! حالا بگو ببينم باباش چي كارست‌؟
(جمله عاشقانه: برو دختر حاج آقارو بگير)

عشق از نگاه ننم: وا مگه تو امسال كنكور نداري؟! عشق باشه واسه بعد!
(جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت)

عشق از ديد زيرشلواري: حرف اول و آخرو تو خونه بايد مرد بزنه!
(جمله عاشقانه: از اين به بعد تو اين خونه جز من كسي حق گه خوردن نداره !)

آرزو دارم شبي عاشق شوي/آرزو دارم بفهمي درد را/تلخي برخوردهاي سرد را /مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني/مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني/مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من/ نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 


نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد


آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
ترکه به یه دختر میگه اسمت چیه؟ دختره بهش میگه "شراره" ولی بچه ها صدام میکنن شراب. ترکه میخواد یعنی کلاس بذاره میگه اسمه منم علی اصغره بچه ها صدام میکنن عرق سگی!
بسیجییه میره داروخونه میگه آقا شربت شهادت دارین؟دکتر میگه نه ولی شیاف ولایت داریم میخوای؟
هویجه با بچش تو خیابون می رفتن یهو بچه هویج می زنه زیر گریه مامانش می گه چیه؟بچه می گه مامان مامان آب هویج دارم
آهنگ مورد علاقه در قزوین :عزیزم بگو بر میگردی

ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است


جهنم زمانی است که شما دارای: اتومبیل آمریکایی، زن بریتانیایی، خانه چینی، غذای آلمانی و حقوق ایرانی باشید. بهشت زمانی است که شما دارای: حقوق آمریکایی، خانه بریتانیایی، غذای چینی، اتومبیل آلمانی، و زن ایرانی باشید
دوست دختر بسیجیه واسش بوس می فرسته بسیجیه جا خالی می ده می گه: یازهرا

رنگین کمان پاداش کسی است که تا آخرین قطره زیر باران می ماند


اگه گفتی چرا احمدی نژاد امسال ساعت رو عقب نکشید .....؟
جان....؟ نمیدونی ....؟ خوب معلومه قدش نمیرسید
ترکه داشته فيلم مبتذل نگاه ميکرده يهو زنش مياد تو
ترکه هل مي کنه ميگه ببين خانم دارن با فلسطينيها چيکار ميکنن

ترکه چاه توالتشون یه بادکنک گیر کرده بوده ،میاد سیخ میزنه ، بادکنکه میترکه و روم به دیوار هیکلش پر از کثافت میشه برمیگرده به خانومش میگه هورا باز شد یه گوز عمل نکرده توش گیر کرده بود


تركه ميره بقالي، ميگه: آقا نوشابه خانواده دارين؟ يارو ميگه: بعله. ميگه: به مجرد هم ميدين؟

يكي تو زبلي، يكي ملوان زبل.

يكي تو عاقلي يكي بوش وگ.

يكي تو خوبي يكي روباه مكار .

 يكي تو نازي يكي كلاه قرمزي .

 يكي تو پول نداري يكي اسكروچ.

يكي تو كاردرستي يكي دالتونها.

يكي تو خوش اندامي يكي گالوني.

يكي تو خوش مرامي يكي فرانچي.

يكي تو سفيدي، يكي سفيد برفي.

يكي تو خوش تيپي يكي آقاي آلوده .

 يكي تو راست مي‌گي، يكي پينوكيو .

 يكي تو مهربوني، يكي خرس مهربون.

يكي تو خوشگلي، يكي پلنگ صورتي.

 يكي تو خوب حرف ميزني يكي نمكي.

يكي تو خجالتي هستي و يكي ام من .

يكي ما دو تا با هم خوبيم، يكي تام و جري.

يكي موهاي تو قشنگه، يكي موهاي آن شرلي.

 يكي تو قشنگ راه مي‌ري، يكي تنسي تاكسيدو.

 يكي خونه شما قشنگه، يكي خونه مادر بزرگه.

 يكي گوشهاي تو قشنگه، يكي گوشهاي زي‌زي‌گولو.

يكي تو بيكاري يكي نفر بعدي كه بياد اينو بخونه


از ترکه می پرسن چی شد ترک شدی ميگه خر هار گازم گرفت
يه تركه ، البرادعی رييس سازمان آژانس اتمي رو ميبينه ميگه آقا ببخشيد شما دكتريد يارو ميگه آره . تركه مي گه شما اگه دكتريد چرا تو آژانس كار ميكنيد
يه بار يه تركه تويه يك عمليات تروريستي با كايت خودشو ميزنه به كاخ سفيد آمار كه ميگيرن ميبينن ۱۰۰ نفر كشته شدن ۹۹ نفر از خنده ۱ نفر هم خود تركه
جک خفن.جک زشت.جک روز.جک خنده دار.جک با حال.جک رکیک
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا میکردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: اینجا طویله است؟ یکی از بچه ها میگه: نه آقا اشتباهی آمدید!


لره از كنار جن رد ميشه...جن ميگه بسم الله اين ديگه كي بود
ترکه ميره دسشويي .وقتي از دستشويي بر مي گرده نفس نفس مي زنه.ازش مي پرسن: مگه كوه كندي ؟ ميگه نه كوه ساختم
ترکه رو به زور وادار به نماز خوندن مي کنن. بعد مي بينن نشسته داره همين جوري دعا مي کنه. ميرن گوش ميدن مي بينن ميگه: خدايا اينا من و بزور وادار کردن به نماز خوندن، تو خودت قبول نکن
اگه خواستي يکي هميشه دوستت داشته باشه . . . اگه ميخواي تنهات نذاره . . بهت وفادار بمونه . . . ازدواج نکن ............ سگ بخر

موقع برق رفتن مردم ياد چهار نفر مي افتن:

پدر مادر اديسون و خواهر مادر احمدي نژاد


میدونی فرق تو با پروانه چیه؟
.
.
.
.
پروانه از قشنگی اسیر میشه ولی تو با قشنگیت اسیر میکنی


بچه:مامان اون آقاروببين كچله!!!! مامان: هيس...ميفهمه بچه: اه...مگه تا حالا نفهميده


یه ترکه بربری دستش بود از کنار نونوایی لواشی رد میشد دید نونها تو تنورن دارن میچرخن گفت آقا چقدر میگیری نون من رو هم یه دور سوار کنی؟؟؟؟


تست كنكور هنر: اولين هنري كه پس از ديدن چهره آرايش كرده دختران امروزي به ذهن شما متبادر ميشود چيست؟ الف: مينياتور. ب: صافكاري، بتونه كاري و نقاشي اتومبيل!!!! ج: دوپينگ!!!! د: من به ناموس مردم نگاه نميكنم
ميدوني بني‌آدم اعضاي يكديگرند يعني چي؟ يعني مثلا تو جيگر مني!
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
...
...
...
...
الهی قربون چشات برم که دنبال اس ام اس  می گرده
چرا مرغ از خیابان رد شد ؟
ارسطو : طبیعت مرغ اینست که از خیابان رد شود .
مارکس : مرغ باید از خیابان رد میشد. این از نظر تاریخی اجتناب‌ ناپذير بود.
جرج بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
خاتمي: چون مي‌خواست با مرغ های آن طرف خیابان گفتگوی تمدنها بکند .
لات محل : به گور پدرش ميخنده! هیشکی نمتونه تو محل ما از خیابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده.
ریاضیدان : مرغ را چگونه تعریف میکنید؟
نیچه: چرا که نه؟
فروید: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با این سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستید.
داروین: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .
اينشتين : رابطهء مرغ و خیابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
روانشناس : آيا در درون هر کدام از ما خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نیل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت .
فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه .
ناصرالدين‌شاه : يک حالتی به ما دست داد و ما فرمودیم از خیابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سعدي : و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم .
ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند

احمدی نژاد:یعنی مشکل اقتصادی ما حل شده فقط مشکل ما رد شدن مرغ از خیابونه؟


پسر نوح با بدان بنشست
.

.
.
.
.
.
.
حالا برو وضع و خونه و زندگیشو ببین
زن و ویلا و ماشین و ...

طبقه بندی IQ
نابغه – تیز هوش – با هوش – معمولی
کم هوش – دیر فهم – کم فهم – نفهم
گیج – پرت – چت – اسگول – شاسگول
شاسمیخ – چس مخ – ترک – لـــــــر

ترکه داشته با خره شطرنج بازي ميكره
رفقيش ازش مي پرسه چرا داري با خر بازي مي كني ؟
ميگه همچين خرم نيست دو بار منو برده


ترکه سوار هواپيما ميشه هواپيماش سقوط ميكنه ميميره
اين قرار بود جك بشه ولي خوب حادثه خبر نيمیكنه ديگه

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

از خواهر و مادر آقا فرزاد نهايت تشكر رو مي كنم كه يه حال اسيدي به من و دوستام دادن

انشا الله همين روزا خوده آقا فرزاد هم يه حال تپل((از همون حالهايي كه مادرش بهم داد))بهم ميده


هر انسانی لبخندی از خداست؛ تقدیم به تو که زیباترین لبخند خدایی!


این قدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد خدا اینقدر بزرگ نبود 
اگر امروز خواستی و نتوانستی ، که معذوری ... ولی اگر روزی توانستی و نخواستی ، منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی
چند تا ترک میرن سینما . فیلم راز بقا رو داشته پخش می کرده . تمساحه آروم آروم میاد و آهو رو می خوره.همه ناراحت میشن . تمساحه میره پای خر رو بخوره با یه جفتک پوز تمساحه رو داغون میکنه . یه دفعه ترکه بلند میشه میگه محمدیاش صلوات

غضنفر جلوی دبیرستان دخترانه میافته تو جوب ! واسه اینکه ضایع نشه میگه : هر کی منو در آورد مال خودش


ترکه میفته داخل چاه داد میزنه کمک یه نفر طناب میندازه پایین ترکه رو میکشه بالا میبینه مرده بعدا معلوم میشه طناب رو بسته دور گردنش
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
ترکه می ره مجلس عزا می خواسته دلداری بده میگه مرگ حقه رضا خان با اون عظمتش مرد. نادر شاه با اون ابهتت مرد بابای تو که گوز اونا هم حساب نمیشد
اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند
امیدوارم تو خونه پماد سوختگی داشته باشی چون برات یه بوس داغ فرستادم !
تركه تو اتوبوس ميگوزه همه بهش ميخندن. اونم خوشحال ميشه، ميگه: اگه ميدونستم اينقدر حال ميكنين براتون ميريدم
ترکه هزار تومن میندازه صندوق صدقات، تا غروب وامیسته اونجا هرکی میاد پول بندازه میگه آقا برو من حساب کردم
تركه داشت اظهار نظر می‌كرد: این جلال آل احمد كه هی ازش تعریف می‌كنن، فقط یه كتاب خوب نوشته كه اسمش بوف كوره. یكی گفت: بوف كور كه مال صادق هدایته! تركه گفت: دیگه بدتر، یه كتاب خوب داره، اونم صادق هدایت براش نوشته!
ترکه ميره دزدي چيزي پيدا نمي كنه مشق بچه را خط ميزنه
جامعهء گوسفندي لايق حكومت گرگان است - برتراند راسل
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
رشتیه میرفته كلاس غیرت تركها. نصفه شب خانمش بلند میشه، میگه: خانم جان! اینوقت شب كجا میری؟ میگه: میرم دستشویی. میگه: نمیخواد، بشین خودم میرم!
تركه میره خونه می بینه یكی دیگه كنار زنش خوابیده ، میگه : اینقدر بدم میاد بعضیها ادای منو در میارن

صف صندوق رای در تهران:
i i i i i i i i i i i i

صف صندوق رای در قزوین:
iiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
چهار فعاليت بعد از خروج باد بي‌صدا: زل زدن به چشم‌هاي ديگران، حفظ اعتماد به نفس، تلاش جهت پراكنده سازي بو، فرار هرچه سريعتر از محل حادثه!
لره داشته به شدت وضو میگرفته یکی میبرسه چرا با فشار وضو میگیری؟ میگه دارم همچین وضو میگیرم که هیچ گوزی نتونه باطلش کنه
نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 5:41 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

ترکه میره تعزیه براش دستمال کاغذی میارن میگه :دستمال کاغذی چیه! نوار بهداشتی بیار می خوام خون گریه کنم


اصفهانيه خونش آتش ميگيره اس ام اس ميزنه به آتشنشاني ميگه يه خونه آتيش گرفته زنگ بزنيد تا آدرسشو بگم
ترکه اول سخنرانيش هول ميشه ميگه بنام حضرت دوست که هر چه مي کشيم از اوست
يه روز ترکه تو خيابون داشته چشم چروني مي کرده يکي بهش ميگه مگه خودت خواهر و مادر نداري؟ترکه مي گه: دارم ولي به اين خوشگلي نيستن

مردم براي آمدن باران دعا مي کردند غافل از اينکه خدا در فکر کودکيست که چکمه هايش سوراخ است


يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا منو مي بره جهنم ! فوقش مي شم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شي ! جهنم كه اومدي ، من اونجا پيدات مي كنم و دور از چشم خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا چه بهشتي ميشه جهنم(البته الان هم من ابلیسم)


يه خياره با يه خيار شوره داشتن تو خيابون راه ميرفتن به خياره ميگن اين کيه همرات ميگه خواهرمه ترشيده


بچه: مامان، من چه جوري به دنيا اومدم؟ مادر: بابات خر شد اومد خواستگاري من، من هم خر شدم باهاش ازدواج كردم، بعد خرتوخر شد و تو به دنيا اومدي..


خبري تاسف بار به دستمون رسيد که : دو تا اصفهاني شيرجه ميزنن تو آب ميگن هر کس زودتر سرش از آب اومد بيرون بايد شام بده هنوز جسد هيچکدومشون رو پيدا نکردن..


ترکه با ماشینش یه دختر سوار می کنه مآمورا جلوشو می گیرن می گن:خواهرم شما پیاده شو .... ترکه با تعجب می گه :خواهر شماست؟!؟! وضعش خرابه ها...!.


به ترکه میگن ۱۲ امام رو میشناسی؟ میگه آره. میگن خوب نام ببر؟ میگه اونجوری که نه. اگه ببینمشون میشناسم!


ترکه تهرونیه رو می بینه ازش می پرسه بچه کجایی تهرونیه می گه بچه امام حسینم ترکه می گه ماشاله چقدر بزرگ شدی علی اصغر(قدیمی بود اما خیلی با حال)


تیمارستان نوار کاست نوحه می ذارن همه پا میشن می رقصن به جز یکیمی میگن این حتما سالمه ازش می پرسن تو چرا نمی رقصی ؟ میگه:آخه من عروسم

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
 توي ادامه مطلب چند تا روش واسه اون عزيزان خز و خيل وجواد ((كه توي تهران كم هم نيستن))

گذاشتم كه چطوري با پيكان جوانان خزتر از خودشون مخ دختراي جيگر بالا شهري رو بزنن

واسه رفتن به ادامه مطلب روي علامت+ كيليك كنيد

حتما نگاه كنيد و نظر يادتون نره


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
اي خدا اين همه كشور اونوخت من چرا توي ايران بدنيا اومدم؟(باز خدا رو شكر كه توي يك كشور بدبخت تر مثل افغانستان.عراق.سومالي.بورگينافاسو.جزاير سليمان.ساحل عاج........) به دنيا نيومدم اما اين رسمش نبود خدا جون

مگه من چند سال جوونم كه بايد همين مقدار كم رو توي ايران بگذرونم؟چرا نبايد از دنيا لذت ببرم؟

چند وقت پيش يه كاري واسم پيش اومد مجبور شدم برم ميدان وليعصر.داشتم ميرفتم يه دفعه يه مامور گشت ارشاد چسبيد به دستم گفت اين چه لباسيه؟اين چه مدل مويي؟گفت دستاتو ببر بالا اگه لباست از نافت بزنه بالا من ميدونم و تو.

وقتي دستامو بردم بالا خدا رو شكر تا بالاي نافم نيومد و يارو يه كم گير داد كه با پاچه خواري دوستام بيخيال شد اما تا خونه با خودم فكر ميكردم اين ديگه چه جور گير دادنه؟

مگه من ميخوام با دستاي بالا تو خيابون راه برم؟واسه همينه كه پيشرفت نميكنيم ديگه

بجاي اينكه برن جلوي ۴ تا لات و جاني خطرناك رو كه مزاحم ناموس مردم ميشه بگيرن ميان توي خيابون ببينن كي نافش معلومه كي نافش معلوم نيست

چي مي شد من توي يك كشور پيشرفته بدنيا ميومدم؟؟

راستي مگه  اين ايران همون ايراني نيست كه زمان داريوش و كوروش بزرگ(روحشان شاد)وسعتي غير قابل تصور داشت؟زماني كه اروپايي ها توي كثافتهاي خودشون زندگي ميكردن و نميدونستن حموم چيه،عربهاي پست مارمولكهاي صحرا رو ميخوردن و دختر هاشون رو زنده بگور ميكردن(البته به نظرمن هنوز هم  زياد فرقي نكردن)،آمريكا هنوز شناخته نشده بود و....ايرانيها به پيشرفته ترين كشور عصر خودشون تبديل شده بودن؟؟

چرا ايرانيهايي كه براي اولين بار منشور صلح و حقوق بشر رو نوشتن الان توي دنيا به نام تروريست شناخته ميشن؟

كجايي كوروش كبير (كه من مطمئنم الان تمام ما آريايي هاي بي غيرت رو نفرين ميكنه)

ما حتي به آرامگاه اين بزرگترين مرد عالم هم بي احترامي كرديم و با آبگيري سد سيوند حكم تخريب اين آرامگاه رو امضا كرديم.......نفرين بر ما كه روزي سرور دنيا بوديم و امروز دنيا به چشم يه تروريست و جاني به ما نگاه ميكنه

خيلي چرت وپرت گفتم...وبلاگ كه سياسي نيست

همينه كه هست اصلا هركي از وضع مملكت ناراضي بره خارج(اگه ميشه منم ببريد)

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
 

 من دیوونه صدای گوگوشم..واقعا صدای قشنگی داره

صداش یه جوری به آدم آرامش میده

توی ادامه مطلب بیوگرافیشو گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد((برای رفتن به ادامه مطلب روی علامت + کیلیک کنید))

راستی بیو گرافی هر کی رو خواستید بگید تا واستون پیدا کنم

فقط نظر یادتون نره

 


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

من ندانم که چرا گویند
اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست.
وچرادر قفس هیچکس کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمزدارد
چشم هارابایدشست جور دیگر باید دید
واژه رابایدشست
واژه بایدخودباد واژه بایدخودباران باشد


شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا

تورا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد


مگسه میشینه رو گاوه ! گاوه میگه : مااااااا . مگسه میگه :جووووون ! دردت اومد
درد من حصار برکه نیست... درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
قزوینیه داشته دنبال توپ میدویده ، بهش می گن چرا دنبال توپ می دویی ؟ میگه :آخه نیروی انتظامی اعلام کرده به دنبال هر توپی بچه ای هست  !
تا گل نام ببر که با "خ" شروع بشه.
...
...
درسته! خودم و خودت!
دل تو اولين روز بهار... دل من آخرين جمعه سال... و چه دورند و چه نزديک به هم!
خدايا به آنان كه ادعاي عاشقي تو را دارند بياموز . . . كه بزرگترين گناه شكستن دل آدميان است
 برای دادن گل به ديگران منتظر مراسم تدفين آنها نباشيم!
                     کلاس عشق ما دفتر ندارد

                  شراب عاشقی ساقی ندارد

                  بدوگفتم که مجنون تو هستم

             هنوزآن بی وفا باور ندارد


ترکه چاق بوده میخواسته ماشین پژو 206 بخره. میره پشت فرمان بشینه ماشین رو امتحان کنه، میبینه جا نمیشه، میاد پایین به یارو فروشنده میگه: این ماشین که یک کمی تنگه، یک شماره بزرگتر، پژو 207 ندارین؟


به ترکه میگن: یه میوه خوشمزه، آبدار و شیرین نام ببر.
میگه: خیار!
بهش میگن: خیار كجاش آبدار و شیرینه؟
ترکه میگه: شما اونو با چایی شیرین بخور، نظرت عوض میشه


نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

خيلي ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو مي ترسونن.ولي من دوستش دارم چون تنهايي رو درک ميکنه


دوتا ني ني پيش هم خوابيده بودن, پسره به دختره ميگه: تو دختلي يا پسل؟ دختره ميگه: نمي دونم, پسره ميگه: بذال من بلم زيل پتو ببينم, ميره و مياد ميگه: تو دختلي, دختره ميگه از كجا فهميدي؟؟؟؟ميگه: آخه جولابات صولتي


ترکه شاکی میره ثبت‌احوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ ترکه میگه: اصغرِ ان‌چهره!
کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ ترکه میگه: اکبرِ ان‌چهره!


یه قزوینیه می ره افریقا. یه بچه سیاه با خودش میاره قزوین. دوستاش می پرسن این کیه اوردی؟ میگه اگه خدا قبول کنه برای ایام محرمه
زباله ها را به موقع جلوي در بگذاريد،با رفتگرها با احترام و محبت برخورد کنيد،ماهيانه و عيدي آن ها را به موقع پرداخت کنيد…اين جا ايران است…ممکن است يکي از همين ها فردا رئيس جمهور شود
به آبادانیه خبر میدن كه بابات مرده، میگه: آخ جون... از فردا تریپ مشكی با عینک دودی

معلمه به شاگردش میگه برو یه مورچه نر پیدا کن وردار بیار. بچهه فرداش یه مورچه میاره معلمه ازش میپرسه خوب تو حالا از کجا فهمیدی که این مورچهه نره؟ بچهه میگه آخه جلوی مدرسه دختروونه پیداش کردم


یه بچه ترکه میره پیش باباش میگه چرا به من میگن خر باباهه میگه برو از تو آشپزخونه یه قابلمه بیار تا بهت بگم وقتی میاره میزنه رو قابلمه میگه این صدای چیه؟ بچهه میگه فکر کنم دارن در میزنن! باباهه میگه حالا فهمیدی چرا بهت میگن ترک خر؟ بلند شو قابلمرو بزار سر جاش تا من برم در رو باز کنم
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط ابلیس| |