تبليغاتX
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او ۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

یه آنگ از شادمهر بزارم حال کنید؟

من خیلی این موزیک رو میدوسم!!!!شما چطور؟

 

دانلود موزیک

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
یه هفته خیلی مزخرف رو پشت سر گذاشتم...خیلی هفته شومی بود:

اولش مادر بزرگم فوت کرد....خیلی مهربون و ناز بود..تنها عاملی که میتونست خانواده های فامیل رو کنار هم نگه داره...بگذریم

بعدیش بر میگرده به چهارشنبه:

سر کلاس زبان بودیم که دوستم sms زد بیا پارکی که همیشه میرفتیم کارت دارم

من هم جواب دادم نمیتونم بیام الان تهران نیستم...

دوباره اون sms داد با شهرزاد قهر کن فقط همین..بعدا بیای تهران میفهمی!!!

یه حس کنجکاوی همراه با نگرانی توی من بوجود اومد...بلند شدم از کلاس رفتم بیرون بهش زنگ زدم

گفت:یه فیلم از شهرزاد دیدم که داشته توی یه کوچه به یه پسره لب میداده!!!! میگفت وقتی با من دوست بوده همزمان با دو پسر دیگه هم دوست بوده...که یکیشون از من خیلی بدش میاد...میگفت پسره میخواد فیلم رو به همه نشون بده تا آبروی شهرزاد بره....

 

اینارو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد....مگه میشه آخه؟؟چه شهرزاد دلش اومده به من دروغ بگه و منو سر کار بذاره؟؟من که به اون بدی نکرده بودم؟؟؟

 انگار تیر خلاص رو به بدن نیمه جونم زدن....خسته و بی رمق پله های ساختمون رو رفتم بالا تا به کلاس رسیدم...اصلا حوصله کلاس رو نداشتم

کتابم رو بستم همونطور که استاد داشت حرف میزد از میزم بلند شدم به طرف در خروجی...

استاد گفت:آقای *** میخواید برید؟

گفتم:بله حالم خوب نیست

گفت:من هنوز از شما سوال نپرسیدم...اگه برید مجبورم براتون غیبت بذارم

گفتم:غیبت بذارید.....و اومدم بیرون

اصلا حواسم به اطراف نبود...حرف دوستم مثل یه زنگ توی سرم صدا میداد...داشتم دیونه میشدم

نفسم بالا نمیومد...چند لحظه رو بلوکهای کنار خیابون نشستم تا حالم جا بیاد...بعدش رفتم خونه

همش تو خودم بودم....شما خودت رو بزار جای من

یه دختر رو خیلی دوست داری اما بشنوی که اون با یه پسر دیگه بوده..چی کار میکنی؟؟؟

به شهرزاد زنگ زدم اما میگفت دروغه..نمیدونم کی راست میگه کی دروغ؟؟

اما امشب دوستم یه چیزی بهم گفت که یکم حالم بهتر شد...گفتش:از کجا میدونی دوستت راست گفته؟؟شاید میخواد رابطه بین شما رو بهم بزنه...تا خودت فیلم رو ندیدی الکی به دختر مردم تهمت نزن

یه جورایی بین دو راهی موندم؟؟

یکی این وسط داره دروغ میگه.....فقط خدا کنه شهرزاد دروغ نگفته باشه

خدا کنه.....

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

خیانت میتونه دروغ دوست داشتن باشه

مثل دروغی که به من گفتی

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
مادر بزرگم فوت کرده فعلا دل و دماغ وبلاگ رو ندارم
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط ابلیس| |


 

چه سخت غربت

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
عجب شهر کسشریه اینجا!!!

ملت شیش نفری میشینن رو موتور گازی فکر میکنن سوار هالی دیویدسونن.....یه جوری فیگور میگیره!

دانشگاه مون خیلی باحاله....یه مشت *س مخ ریختن توی کلاسا فکر میکنن انیشتنن....خودم شاخ همشونم...

عصرها بد جوری اینجا دلم میگیره....خیلی شهرش تخمیه!!!کوچیکه کوچیکه....از اولش تا آخرش فقط نیم ساعت راهه با پای پیاده!!!

راستی نظر هم بدید دیگه....

سبب منم که میشکنم//اما حرفی نمیزنم

اگه هیچکس واسم نموند//واسه اینه که سبب منم

هیچکس زنگ نمیزنه بگه زنده ای یا نه...fuck به این زندگی

که همه بی معرفت شدن

دیشب *سخل شدم ساعت دو نصفه شب رفتم تو پارک اینجا بدووم....تا صبح راه رفتم

*ونم پاره شد

میخوام برم.....................بای

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
یه شعر اون روز گوش دادم از ساسی مانکن و حسین مخته..اسمش ای جان جان بود یه تیکه اش مونده تو ذهنم همش میخونم گفتم بنویسم شماهم بخونید خیلی توپه!!

bia baby bi epi lady....to badanet khoshkelo naze

pore pichop khame halate shekamet...are pore enetafe

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
سلام....چند روز که میرم سر کلاس...بد نیست با چند نفر اشنا شدم بلاخره از تنهایی بهتره

نمیدونم چی بنویسم؟؟

دیشب خواب شهرزاد رو دیدم خیلی حال داد ولی وقتی از خواب بیدار شدم *ونم سوخت حسابی!!!

واسه شما هم تعریف میکنم:

خواب دیدم تو ویلامون بودیم و شب بود یه دفعه در زدن...مامانم درو وا کرد دیدم شهرزاد و مامانش بودن(از همینجا معلومه چقدر خوابم خنده دار بود)

مامانش گفت ما تو جنگل گم شدیم اگه میشه امشب اینجا بمونیم صبح میریم!!!!

خلاصه اومدن تو ویلا...مامانم واسه اینکه شهرزاد و مامانش راحت باشن گفت پسرها طبقه دوم بخوابن و ماها طبقه اول...

من رفتم بالا اما همش به یه بهونه ای میومدم پایین تا ببینمش....

خلاصه صبخ شد و میخواستن برن که من گفتم یا الان یا هرگز.....

دسته مامانم رو گرفتم بردم تو آشپزخونه خیلی رک و راست گفتم مامان من از این دختره خوشم میاد برو از مامانش واسم خواستگاریش کن....مامانم هم گفت شما ها هنوز بچه اید...گفتم عیب نداره وقتی بزرگ شدیم عروسی میکنیم الان فقط واسم نشونش کن....

خلاصه مامانم به مامانش گفت و اون هم قبول کرد...انگار دنیا رو به هم دادن....

اما یه دفعه بیدار شدم...آخ که چقدر دلم سوخت...کاش همیشه تو همون خواب قشنگ میموندم و هرگز بیدار نمیشدم....

اینم از شانس ماست.....

دیگه واسه امروز بسه...فکر نکنم تا دو ماه دیگه بتونم بیام تهران....برنامه کلاس هام خیلی مزخرفه

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
سلام بالاخره تونستم کانکت بشم!!!

تلفن خونه یک طرفه بود و نمیتونستم بیام ...... حال نداشتم برم کافی نت به همین دلیل کمی طول کشید تا بیام

من امروز از تهران اومدم این شهرستانی که دانشگاه قبول شدم...خیلی عقب افتاده است..دارم خفه میشم انگار برگشتم به قرون وسطا!!!!

دختراشون سیبیل دارن!!!سیبیل هاشونم از من کلفت تره.....نمیشه به یکیشون نگاه کرد...اه اه اه

میدونی چیه؟؟دلم واسه شهرزاد تنگ شده...یکمی ها نه خیلی!!!تنها دختری بود که به نظر من ارزش نگاه کردن رو داشت....خیلی صورت معصومی داشت...کلا خیلی با حال بود اما نمیدونم چرا یدفعه دلشو زدم؟؟؟خیلی خودم رو جر دادم که دوستیمون خراب نشه اما انگار زور شهرزاد بیشتر بود!!!!

وقتی به دوستام گفتم میخوام باهاش ازدواج کنم کلی مسخره ام کردن...اما من میخواستم باهاش ازدواج کنم....یه بار به خودش گفتم اما زیاد جدی نگرفت...گفت میخواد تا آخر عمرش ازدواج نکنه!!!

حالا بعدا براتون بیشتر تعریف میکنم

فعلا بسه میخوام یکم تو شهر بچرخم باهاش اشنا تر بشم

فعلا بوس بوس

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط ابلیس| |

راستی نظرتون رو راجع به آهنگ وبلاگ هم بگید...ممنون

برگشتم با کلی جوک باحال و یه خاطره تپل...صبح رفتم شهرک غرب(خونه قبلی مون)کلی روحیه ام عوض شد..رفتم پیش دوستای قدیمی...چه فازی داد...یاد قدیما بخیر


یکی رفت انگلیس ، صبح پاشد با زنش رفت بیرون توی خیابون
یه مرده از کنارشون رد شد و گفت : «گود مورنینگ سر»
اون جواب داد : «سر مورنینگ گود» !
زنش پرسید :  اوا آقا جعفر چی شد ؟
گفت هیچی ! 
این یارو انگلیسیه گفت : «سلام علیکم» و منم بهش گفتم : «علیکم سلام»


مامانه به بچش می گه : عزیزم و قتی خاله اومد قشنگ میری جلو سلام می کنی می بوسیش
بچهه میزنه زیره گریه می گه : نه مامان من خاله رو بوس نمی کنم !
مامانه می گه : چرا عزیزم ؟
بچهه می گه : آخه دیروز که بابا می خواست بوسش کنه خاله زد تو صورتش !
از یکی می پرسن : دوست داری چه جوری بميری ؟
می گه : مثل پدر بزرگم در خواب و آرامش .
نه مثل مسافرای اتوبوسش در ترس و وحشت !!!
غضنفر دو تا بلوك سيمانی رو گذاشته بوده رو دوشش،‌ داشته می‌برده بالای ساختمون ،
صاحب‌ كارش بهش ميگه: تو كه فرقون داری،‌ چرا اينا رو ميگذاری رو كولت ؟! 
غضنفر ميگه: ‌اون دفعه با فرقون بردم،  چرخش پشتم رو اذيت می كرد !

ترکه میره fast food میگه: give me a sandvich یارو میگه To go?

ترکه میگه . نه پدرسگ . تو نون


قزوینیه کنار زمین فوتبال خوابیده بوده، بهش میگن: پاشو برو تو زمین، بازی  «
شروع شده. میگه: من برانکاردم


یه دانمارکیه کاریکاتوره کون رو بدون سوراخ می کشه .تو قزوین دستگیرش می کنن به سه جرم:
1-تشویش اذهان عمومی
2- نشر اکاذیب
3- توهین به مقدسات


قزوین زلزله میاد یه بچه از پشت بام پرت میشه تو بغل یه قزوینیه . قزوینیه میگه 
بابا دمشون گرم هنوز زلزله تموم نشده کمکهای مردمی رسید

اگه گنجیشک پریدن یادش برد. اگه شیرین فرهاد یادش برد .اگه ماهی دریا یادش برد . من پول این اس ام اسا که به تو دادم یادم نمیره


به غضنفر میگن تا حالا به فاک رفتی؟ میگه: نه… ردیف کنین آخر هفته بریم!!

می دونی بزرگترین مجرد بودن چیه؟ از هر طرف تخت که عشقت بکشه می تونی بیای پایین!


يه روز 40 تا كله رو با 40 تا پاچه ميندازن تو ديگ و از طرف مي پرسن از كجا بدونيم كدوم پاچه مال كدوم كله است؟ طرف ميگه: زير پاچه هارو قلقلك ميديم، هر كله اي كه خنديد مي فهميم مال اون پاچه است
عاموزش علفباظبان فارصي سددرسدتزميني

ترکه زنش حامله بوده، نگاه میکنه به شکم زنش،

 میگه: خانم جان این چیه؟ میگه: بچه ست. میگه: دوستش داری؟

میگه: آره خوب، معلومه.

میگه: پس چرا قورتش دادی؟


زنه میره دکتر میگه:آقای دکتر این سینه ام اینقده درد میکنه که میخوام

بکنمش بندازم جلوی گربه.دکتره میگه : میو میو میو


ترکه رفته بود زیارت امام رضا . بعد از زیارت دستش را برای احترام روی سینه اش گذاشت و عقب عقب آمد بیرون. یه دفعه دید که خورده به یه چیزی .نگاه کرد ، دید که یه تابلو است و روش نوشته: تبریز 5 کیلومتر!!!


تصور كن اگر قرار بود هر كس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سكوتی بر دنیا حاكم میشد ... ..... ناپلئون

من خیلی با ناپلون حال میکنم...کلا از سه تا سیاستمدار خوشم میاد

ناپلون.....هیتلر.....آقا محمد خان قاجار ولی کوروش کبیر که دیگه جای خودش رو داره و به نظر من از امامان هم قابل احترام تر است


در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس که تک خال محبت بر رفیق انداختیم


یارو ميره مهموني، شب موقع خواب صاحب خونه بهش ميگه: جاتو کجا بندازم تو اتاق ني ني خوبه؟ یارو با خودش فکر ميکنه: کي حوصله گريه بچه داره. بعد به صاحب خونه ميگه: نه ممنون همينجا تو حال خوبه! صبح پا ميشه بره دشتشويي يهو يه دختر ميبينه ميگه: شما دختر فلاني هستين، اسمتون چيه؟ دختره ميگه: ني ني. اسم شما چيه؟ یارو ميگه: من خر من گاو من الاغ من نفهم


ترکه از جلوی ساندویچی رد میشه ، میبینه نوشته هات داگ
میره یکی میخره ، بد لاشو باز میکنه ، میگه :
اه ، عجب بدشانسی ، ببین کجای
سگ به ما افتاده
هدف از آفرینش
لرها :
۱- ایجاد رعب و وحشت در بین حیوانات
۲- ایجاد شادی بین انسانها
۳- روحیه دادن به ترکها

تبریز زلزله میاد رادیو وضعیت قرمز اعلام میکنه و میگه کسی تا اطلاع ثانوی از خونه بیرون نیاد
تو اردبیل معلمه از شاگردش میپرسه: دو دو تا چند تا میشه؟ پسره میگه: شونزده تا! یارو شاکی میشه، میگه: همین خنگ بازیا رو در میارید که ملت میگن ترکا خرن! دو دو تا میشه چهارتا، دیگه اگه خیلی بشه، میشه هشت تا!!!
یه روز یه ترکه میره توی یه مغازه میگه آگا این تلویزیون چنده؟فروشنده می گه ما به ترکا جنس نمی فروشیم.ترکه می گه از کجا فهمیدی که من ترکم.فروشنده جواب می ده ازز لهجت.ترکه می ره کلاس لهجه و لهجش رو از بین می بره و دوباره می ره به همون مغازه و می گه آقا این تلویزیونها چند تومن است؟فروشنده می گه ما به ترکها جنس نمی فروشیم.ترکه می گه از کجا فهمیدی که ترکم.من لهجم رو از بین برده بودم.فروشنده می گه آخه اون آکواریومه نه تلویزیون!




تلخ است كه لبريز حقايق شده است، زرداست كه با درد موافق شده است، عاشق نشدى وگرنه مى دانستى، پاييز همان بهار است كه عاشق شده است
خب واسه امروز بسه دیگه...بای فعلا
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط ابلیس| |


از این عکس خوشم اومد آخه اسمه منه دیگه!!!!


اینم عکسی از سفر شمال همین تابستون که متاسفانه غرق نشدم؟؟!!!!

این یارو ممول پسر عمه منه...خیلی گله...من و این مثل قطبهای + و - منفی بمب اتم هستیم

جدا از هم خطر نداریم اما وقتی با همیم پشت همه میلرزه!!!بخاطر همین والدین و دوستان زیاد خوش ندارن مارو با هم ببینن

من و ممول خیلی خاطرات با حالی داریم بعدا اگه شد واستون میذارم..

 

Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط ابلیس| |

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

دارم ميميرم

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط ابلیس| |