تبليغاتX
لوگوی حمایت از میر حسین موسوی و اعتراض به احمدی نژاد و حامیان او ۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩

این عکسو خیلی دوست دارم

دلیلشو نمیدونم!!!!

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
راستی الان یاده یه خاطره افتادم ماله ۲ سال پیش یعنی وقتی ۳ دبیرستان بودم

وقتی یادش افتادم کلی خندیدم..مربوط میشه به شب یلدا

من و دوستام وقتی سوم دبیرستان بودیم خیلی شر بودیم...جای ما توی کلاس ته کلاس بود

بابام واسه شب یلدا کلی آجیل و تخمه خریده بود...از همیشه بیشتر..چون قرار بود تمام اهلی ساختمون بیان خونه ی ما((از ما مظلوم تر گیر نیاورده بودن))خلاصه همه اومدن و شب یلدا رو کنار هم گذروندیم و همه رفتن...

فردا صبح من که بیدار شدم برم مدرسه توی آشپزخونه چشمم افتاد به یه کاسه کریستالی بزرگ که توش پر تخمه آفتابگردون بود و از دیشب زیاد اومده بود.....

یه کیسه فریزر رو پر تخمه کردم و رفتم مدرسه....زنگ اول ورزش داشتیم

من تخمه ها رو بردم تو حیاط تا با دوستام بشکنیم...اما آنقدر تخمه خوردیم که دهنمون خیلی بوی تخمه میداد و از بد شانسی هیچکس آدامس همراهش نبود...خلاصه همه تخمه ها رو ۴ـ۵ نفری شکستیم و زنگ خورد

زنگ بعد حسابان داشتیم که یه معلم سوسول و به قول خودمون اوبی داشت((این یارو اینقدر سوسول بود که با معلمهای دیگه دست نمیداد و هیچوقت چایی های مدرسه رو نمیخورد و از خونشون قهوه می آورد))

ما چون میدونستیم این یارو بدش میاد تمام پنجره ها رو باز کردیم یکم هم اسپری زدیم ولی بوی گند این تخمه ها عقب کلاس رو گرفته بود...

این یارو اومد سر کلاس و همین طوری داشت راه میرفت تا بچه ها دفترشون رو در بیارن و درسش رو شروع کنه

آقا چشمت روز بد نبینه...همینکه بوی گند این تخمه ها به دماغش خورد دستش رو گذاشت جلوی دهنش و شروع کرد به اوق زدن...هی اوق میزد....دوید از کلاس رفت بیرون

بچه ها از خنده داشت شاششون میریخت اما ما میخواستیم گریه کینم چون میدونستیم ناظم سگمون دهنمون رو سرویس میکنه...همینطور هم شد...اومد سر کلاس و هرکی اون عقب بود رو بیرون کرد و نفری ۱ نمره از همه کم کرد

ولی کلی خندیدم...هنوزم وقتی یاد اوق زدن یارو میافتم خندم میگیره

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
چون شب یلدا گفتم کمی شادی بد نیست!!

تو ادامه مطلب یه متن باحال نوشتم که دزدیه اما خوندنش بد نیست


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
امشب شب یلدا....

این شب طولانی رو بی تو چه جوری بگذونم؟فکر میکنی با یه مشت تخمه جای خالیه تو پر میشه؟

با یه مشت که نه ولی با ۲ـ۳ تا مشت تخمه میتونم جای خالیتو پر کنم

چون من امشب نمیتونم بیام همین الان یه فال واسه خودم گرفتم که واسه شما هم میزارم:

چه عجب!!!!اصلا فکر نمیکردم اینجوری در بیاد

 

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط ابلیس| |

کاش یکی پیدا بشه گوششو بیاره جلوی دهنم

منم با تمام وجود توی گوشش فریاد بزنم...با تمام وجودم

انقدر داد بزنم تا بضغم بترکه

کسی هست؟؟

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
یکی از بچه ها زنگ زد گفت خونمون خالیه

مشروب خارجی هم خریدم توپه توپ

هنوز پلمپه..بیا خونمون با هم بخوریم

منم گفتم که ۲ هفته دیگه محرمه...به احترام امام حسین نمیخورم

پ.ن:به خودم امیدوار شدم...فکر نمیکردم بتونم از مشروب بگذرم

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

؟؟what do you think about me

i love you 

but you hate me

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 1:35 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

این پست از همیشه طولانی تره....اگه حال نداری میتونی نخونی!!

یه جایی خوندم مرگ یعنی نداشتن امید

با این اوصاف من ۲ـ۳سالیه که مردم!!

به چی امید داشته باشم

به آینده ای که از الان میدونم چی انتظارم رو میکشه؟؟؟

میخوای واسه تو هم بگم:

تا ۴ـ۵ سال دیگه درگیر درس و دانشگاهم

بعدش اگه بتونم فوق لیسانس قبول بشم چه بهتر و گرنه باید برم سربازی

بعدش مامانم و ۲-۳تا از زنای گنده فامیل که رئیس همه چی هستند راه میفتن از این خونه به اون خونه تا دختر مورد علاقشون رو بندازن به من!!!

بعدش که همه چی رو بریدن و دوختن من مثل یه پسر خوب از ترس آق والدین میرم سر سفره و مثله یه گوسفند میگم :بعععععله

من و همسرم ((که خیلی همدیگه رو دوست داریم))راهی خونه بخت میشیم

خلاصه سرتون درد نیاد

بعد از ۲ـ۳ سال یه سری توله پس میندازیم!!!((من و همسرم رو میگم که کلی همو دوس داریم))

خلاصه من هر روز ساعت ۶ صبح از خونه میزنم بیرون((و خوشحالم که بابام از من راضی چون از این به بعد به خیک پسرش لفظ مهندس بسته شده )) و ۱۰ شب با دوتا نایلون پر از میوه میام خونه

همسرم که عاشقمه میگه ما((همسرم و توله هام))شام خوردیم..تو هم یه چیزی کوفت کن((همسرم خیلی دوستم داره همه هم میدونن ولی بلد نیست ابراز علاقه کنه!!!))

خلاصه هر روز من به همین صورت میگذره تا پیر بشم و....

الان ۳ ساعت از مرگ من میگذره و جنازه ی من بو گرفته اما همه منتظرن تا وصیت نامه خونده بشه مخصوصا همسرم که خیلی دوستم داره!!!میخواد ببینه من چقدر دوستش داشتم

الان همسر عزیزم وصیت نامه رو باز کرد.....با خودش میگه الان صاحب کلی ثروت باد آورده میشه((آخه من خیلی پولدارم))اما یه نوشته با فونت بزرگ چشمای قشنگشو نوازش میده

تو وصیت نامه با حروف بزرگ نوشتم:بیلاخ

احساس میکنم عشق همسرم نسبت به من چندین برابر شده

نمیدونم چرا توله هام پارس نمیکنن!!؟؟

پ.ن۱:تمام ثروتم رو که سالها از راه دزدی بدست آورده بودم بخشیدم به کودکان بی سرپرست

پ.ن۲:مال بد بیخ ریش صاحبش

پ.ن۳:تو پست بعدی میخوام زندگی که آرزوشو داشتم بذارم..اگه خواستی بیا

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

این منم

در ظاهر فرشته ای معصوم

در باطن شیطانی کثیف

کثافت تمام وجودم رو گرفته

از باطن خودم که بیشتر شبیه یه لجنزاره تا باطن یه آدم بدم میاد

بوی کارهای کثیفی که تا حالی کردم مثل یه سایه دنبالمه

حالم از خودم به هم میخوره

من مثل یه مرداب متحرکم

فرشته ای با کوله باری از گناه

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

تولد!! روزی که هیچگاه نفهمیدم برای چی باید خوشحال باشم!!!
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی    تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی           کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی    به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی
 
من زاده ي شهوت شبي چركينم         در مذهب عشق ، كافري بي دينم
آثار شب زفاف كامي است پليد             خوني كه فسرده در دل خونينم
من اشك سكوت مرده در فريادم             دادي سر و پاشكسته ، در بي دادم
اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق       نام شب عشق را كه برد از يادم ؟
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

خدا وندا000!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا از آنجا بودنت !

خداوندا000!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خداوندا000

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 خدا وندا000

اگر در ظهرگرماگير تابستان

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نمي کردي
يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد
براي نا مرادي هاي دل باشد 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟ 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد
که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم
خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!
بگوييد تا بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟ 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است
و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش
کنون از دست داده آن صفتها را
چرا در پرده مي گويم
خدا هرگز نمي باشد
من امشب ناله ني را خدا دانم 

من امشب ساغر مي را خدا دانم
خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد
خدا هيچ است0

خدا پوچ است0 

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است
خدا رويايي رنگين است
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم!
من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم
اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم
ولي نه؟!
چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا000
تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي
تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند
ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان
ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0
خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی  

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا  

می لغزد
پس...قولت!
اگر مردانگي اين است
به نامردي نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
تا حالا شده با خودتون فکر کنید که جای یه حیوون بودید؟(اصلا قصد بی ادبی ندارم)

من از بچگی دوست داشتم یه مورچه باشم...نمیدونم چرا اما هر وقت مورچه ها رو میبینم کلی نگاهشون میکنم و بهشون حسودیم میشه...

خدایا کاش منو مورچه می آفریدی...

مورچه ها هیچ وقت به هم دروغ نمیگن

سر هم کلاه نمیزارن

از همدیگه متنفر نیستن

همیشه هوای هم رو دارن

راستی به نظر شما مورچه ها هم عاشق میشن؟؟!!

حالا که فهمیدی من دوست دارم چه حیوونی باشم میتونم بدونم تو دوست داری چه حیوونی باشی؟!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

چند روز پیش توی دانشگاه یه همایش بود در مورد شیطان و شیطان پرستی

تمام بچه ها اومده بودن.سالن آمفی تئاتر دانشگاه پر شده بود حتی یه سری وایستاده بودن...

خلاصه یه دکتره از امریکا اومده بود تا واسمون سخنرانی کنه.خیلی کارش درست بود

خیلی از چیزهایی که من نمیدونستم رو اونجا فهمیدم....معنی خیلی از علامتهای شیطان پرستی خیلی جالبه

اما از یه جای حرفاش خوشم نیومد...میگفت مرلین شیطون پرسته و آهنگهاش همه شیطانیه

من از متال اصلا خوشم نمیاد و چون بر پایه علم موسیقی نیست و یه مشت معتاد عملی دور هم جمع میشن از خودشون یه تکست تخمی میدن بعد تو عالم نئشگی یه آهنگ تخمی تر میزنن بعد میدن بیرون...بعدش هم یه مشت آدمی که هیچی از موسیقی نمیفهمن میرن اینارو گوش میدن کلی هم حال میکنن

اما مرلین حسابش جداست...خودتون هم اگه آهنگاشو گوش داده باشید میدونید چی میگم

تکست های مرلین خیلی عارفانه و قشنگه...من مرلین رو میپرستم و دیوونه صداشم

یه آهنگ از مرلین هست که من دیوونه اونم

در مورد یه فرشته است که داره از اطراف زمین رد میشه اما مرلین اونو میبینه و عاشقش میشه ولی....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
چهارشنبه ۲۷ آذر همزمان با عید غدیر تولدمه

لطفا بدون کادو نیاین تولد که راهتون نمیدم!!!!

انشا الله ۱۰۰۰۰ ساله بشم

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
دلم واسه تهران تنگ شده

واسه محلمون

واسه هوای برفی تهران

واسه پارک شهرآرا

واسه ساندویچهای هایدا که با دوستام میخوردیم

واسه ساندویچی بامشاد که هر روز بعد مدرسه میرفتیم

واسه دبیرستان تزکیه

واسه اتاقم

واسه شبایی که برقای اتاقم رو خاموش میکردم بعدش از لای پنجره با تلسکوپ خونه ی مردم رو که پرده هاش کنار بود رو دید میزدم

واسه انار بستنی

واسه شهرک غرب

واسه سینما رفتن با بچه ها

واسه دلقک بازی های که تو مترو در میاوردیم

واسه کتابخونه ی تهران ویلا

کاش دوباره اون روزا تکرار بشه

کاش......

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

هرکی میگه دوستت دارم

بشنو و باور نکن!!!!

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ابلیس| |
فرنوش خانم میشه بگی موهای فشن ما رو کجا دیدید؟

شماره منو از کجا آوردی؟

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط ابلیس| |
سلام

همتون یه شیرینی افتادید چون با یه دختره دوستیدم خیلی باحاله

از بچه های کلاسمون

اسمش مریمه

فعلا بسه دیگه!!!!

آرزوی خوشبختی کنید واسه ما دو غنچه نو شکفته!!!

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

خیلی دلم میخواد بنویسم اما انگشتام نای نوشتن ندارن!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ابلیس| |

پلك هاي مرطوب مرا باور كن.اين اشك نيست كه مي بارد. صداي خسته ي من است كه از چشمانم مي ريزد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط ابلیس| |

آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا
دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط ابلیس| |