۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩
حکایت خود ماست...تا چشم باز میکنیم میبینیم توی یه دنیای کثیف و لجن زندگی میکنیم.... یه زندگی که همش مثل یه معماس...گیج و مبهوت؟؟ یه نفر که ما نمی ببینیمش هم داره با یه مشت قاعده که خودش ساخته با زندگی ما بازی میکنه کسی که از رنج بردن ما لذت میبره.... کسی که ما بهش میگیم خدا.... بعضی ها از چیزهایی که خدا بهشون داده خوشحال هستن و میگن اینا نعمتهایی که خدا به ما داده ولی نمیدونن اینا همش تله هایی برای رنج کشیدن بیشتر.... توی این بازی کثیف((زندگی)) به فکر بقیه زندانیها دنیا نباش..فقط به فکر نجات خودت باش..حتی اگه به قیمت نابود کردن بقیه تموم بشه؟؟!!؟؟!! پ.ن:چی میخوای از جونم؟؟ پ.ن۲:من از پایان میترسیدم و آغاز کردم............. کاش میشد این حرف رو همه درک کنن ولی انگار من توی این دنیا تنها کسی ام که معنی این حرفو میدونم انگار خدا همه رو هیپنوتیزم کرده تا اطراف من پرسه بزنن و باعث عذاب من بشن..کسایی که هیچ گونه قدرت فکر کردنی ندارن و تنها مرگ آخرین امید من است.................. وقتی بچه بودم وقتی دنیا واسم فقط جمع سه نفره خانواده ام بود وقتیکه فکر میکردم همه آدما خوبن همه مهربونن همه کثافت و لجن نیستن وقتیکه هنوز یه آدم بودم......!!!! بهش عشق بورزم کسی که وقتی بهش محبت میکنی تو دلش بهت نخنده و نگه عجب احمقیه کسی که بهش بگم دوستت دارم . . . . . انم گرفت!!!!! جدا عشق خیلی کس شعره نوعی حماقته؟!؟!؟!؟ پ.ن:اگه یه روز بگم از این حکایت که به تو کردم عادت...................!!!! واسه همه یه زندان با کلی امکانات...امکاناتی که روزهای اسارت رو واسمون کوتاه جلوه بده وسایل زندگی...تفریح با خانواده...دوستان...هزار کوفت و زهرمار دیگه اما همگی میدونیم که ما یه سری زندانی هستم که مجبوریم یه مدت رو اینجا بگذرونیم بعدش هم میریم پیش یه قاضی سنگدل وبی رحم تا مجازاتمون کنه و بعدش............ خالی از عاطفه و خشم خالی از خویشی وغربت گیج و مبهوت بین بودن و نبودن عشق؟؟؟ آخرین همسفر من مثل تو منو رها کرد حالا دستام مونده و تنهایی من...... گریه مون هیچ خنده مون هیچ باخته و برنده مون هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!! روش نوشته بود MADE IN MALASIA ((البته اگه مالزی رو درست نوشته باشم)) خیلی احمقانه س....ما گوش فلکو کر کردیم که ماهواره امید ساختیم...خودروی ملی ساختیم...به خودکفایی رسیدیم....خر والاغ شبیه سازی میکنیم اما نمیتونیم یه دستکش تو مملکت خودمون درست کنیم!!!!! با خودم فکر کردم چی میشد ما انرزی هسته ای نداشتیم اما عوضش دستکش یه بار مصرف از مالزی وارد نمیکردیم.... حداقل اش این بود که اینطوری مثل یه تیکه گه یه گوشه دنیا پرتمون نمیکردن و کشور جمهوری اسلامی موریتانی و افغانستان بهترین شریک تجاری ایران نمی شدند کوروش آسوده بخواب که دارن خوب میرینن تو ایران همش منتظرم یه زمان نامعلومم تا برسه و نمیدونم قرار چه اتفاقی توی اون زمان بیفته.... انگار که یه جایی باید برم..سر یه زمان مشخص اما نمیدونم کجا و کی؟؟؟ همه لحظات زندگیم پر از ترس و وحشته... از آینده میترسم از گذشته متنفرم مثل یه روح در شکنجه همش به خودم میپیچم....یه روح سرگردان که نمیدونه چرا در عذابه..... دلم میخواد به یه خواب ابدی که دیگه بیداری نداشته باشه... دلم میخواد با یه ماده ی بهشتی به یه حالت خلصه برم که دیگه............راحت بشم

و میتراشد













