<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>۩۞۩ بارگاه ابلیس ۩۞۩ </title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 07:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>نماز خوندن یکی از دلایلی که من به خدا بی اعتمادتر میشم...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ویز ویز های مادربزرگم که به زور لغات تخمی عربی رو سر کله سحر از دهنش میریزه بیرون آدم رو تحریک میکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شیطونه میگه بلند بشم برم از پشت گردنشو بشکنم....هم من راحت میشم هم اون میره پیش حوری های بهشتی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتما با خودش فکر میکنه توی بهشت ۴ تا حوری عرب با **** منتظرشن که پاداش کارهای  خوبش رو باهاش به اشتراک بزارن....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:حتی تا مرگم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:حتی تو خیالی رو بیشتر بقیه واقعی دوست دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:9UvuyIQ0KyO1lM:http://www.bjwinslow.com/albums/death_tunnel/Death_Tunnel_bloody_hand.sized.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>من خودمو کشتم اما این یارو اینقدر خره که خدا میدونه...
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی چیه...مار از پونه بدش میاد  دم لونش سبز میشه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این پسره رو هزار بار گفتم سر کلاس کنتر من نشین....من همینطوری حالم گرفته اس چه برسه املی مثل تو بشینه پیشم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دهنش رو میکنه بوی دماغ من حرف میزنه...دهنش بوی اسکله ماهی فروشا رو میده...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودش بوی گه میده....از آیکیو هم که نپرس....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی چیه از هرچی که بدم میاد...خدا هم همونو میاره سرم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>تمام انسانها برای هم نقش بازی میکنن....اصلا مهم نیست چه شغلی دارن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جلوی هرکی یه نوعی بازی در میارن....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته مجبورن....باید هر کسی رو یه جوری راضی نگه داشت....مردم هم از اینکه جلوش نقشی رو که دوست دارن بازی کنی خوشحال میشن....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از دلایلی که ما به دوستهامون علاقه داریم همینه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستها موجوداتی هستند که جلوی ما نقش بازی نمیکنن و ما هم جلوی اونها نقش بازی نمیکنیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام رازهای توی دلت رو بهش میگی چون فکر میکنی یارو باهات صاف و صادق..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما وای به روزی که بفهمی دوستت داشته جلوت نقش بازی میکرده.........&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:56:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>مادر من فقط يك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خيلي خجالت كشيدم. آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به روي خودم نياوردم، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط يك چشم داره!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم.&lt;BR&gt;كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ، كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟!!!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون هيچ جوابي نداد....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم، چون خيلي عصباني بودم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خريدم، زن و بچه و زندگي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از زندگي، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه هاشو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي ايستاده بود دم در، بچه ها به اون خنديدند&lt;BR&gt;و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا اونم بي خبر&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرش داد زدم، چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!&lt;BR&gt;گم شو از اينجا! همين حالا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اون به آرامي جواب داد، اوه خيلي معذرت ميخوام.&lt;BR&gt;مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپديد شد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;يك روز، يك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور&lt;BR&gt;براي شركت در جشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون البته فقط از روي كنجكاوي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همسايه ها گفتن كه اون مرده&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي عزيزترين پسر من، من هميشه به فكر تو بوده ام.&lt;BR&gt;منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري مياي اينجا&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تو رو ببينم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي، تو يه تصادف، يك چشمت رو از دست دادي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به عنوان يك مادر، نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بنابراين چشم خودم رو دادم به تو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با همه عشق و علاقه من به تو&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادرت</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 06:04:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>این روزا حس یه لاک پشت رو دارم که روی لاکش برعکس افتاده و هیچکس هم نیست که بهش کمک کنه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:هیچی.... نیست&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 02:54:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>ما آدمها مثل ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه...
هرچی که آتش این سیگار به ما نزدیکتر میشه ما هم بزرگتر..داغون تر...پیرتر میشیم
و در اخر این آتش از روی ما رد میشه و ما رو میسوزونه

و عاقبت هر سیگاری چیه؟؟
له شدن زیر پای فاعل</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:56:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>ما آدمها مثل ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه...
هرچی که آتش این سیگار به ما نزدیکتر میشه ما هم بزرگتر..داغون تر...پیرتر میشیم
و در اخر این آتش از روی ما رد میشه و ما رو میسوزونه

و عاقبت هر سیگاری چیه؟؟
له شدن زیر پای فاعل</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:55:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>اون روز یه فکری کردم همه جوره این فکرم درسته

ما آدمها ذرات و اتمهای یه سیگاریم که دست خداست و داره میکشه
هرچی که ذغال سگار بیشتر به ما نزدیک میشه ما هم بزرگتر و رسیده تر میشم 
در آخر هم که ذغال به ما میرسه ما رو میسوزونه و نابود میکنه....
اما عاقبت هر سیگاری چیه؟؟
له شدن زیر پای فاعل.........</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 02:47:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>این روزا از سایه خودم هم میترسم....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نتیجه بی اعتمادی به ملت&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 15:36:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://chercolac.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>خیلی داغونم.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر نکنم واسه کسی مهم باشه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نیز بگذرد...این رو پشت در دستشویی عمومی نوشته بودن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه نت هم صفای سابق رو نداره...خیلی ها برای همیشه رفتن...خیلی ها فیلتر شدن...من موندم تنها....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنهایی؟؟ــــــــــــــــــ حس خیلی عجیبیه...تنها باشی..منتظر یک دوست باشی...هیچکس هم نباشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط یه ثانیه بزار سرم رو بزارم روی پاهات...بزار بخوابم ....خوابی که قبلش آرامش باشه...نه نگرانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه سوال؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو برای من یه تکیه گاهی..جایی برای آرامش...خود ِ تو هم محتاج کسی هم هستی که تکیه گاه تو باشه؟؟...نه..نه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:حتی نفس هام تو رو به یاد من میاره.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:Rtr6kq8Jpoi0yM:http://i305.photobucket.com/albums/nn231/xXVampyre_loveXx/GOTH-7-1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 23:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=chercolac&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>chercolac</dc:creator>
<guid>http://chercolac.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
